بر آن شدم در چند قسمت به تاریخچه ای گذرا از نخستین پادشاه ایران، کوروش کبیر بپردازم. چرا که وی با عنوان مبدع حقوق بشر در تاریخ بشریت شناخته شده و حتی بسیاری از دیدگاههای وی، در هزاره سوم میلادی نیز به مرحله عمل نمی رسد. او از افتخارات ایران است و منشور حقوق بشر او سندی بر تمدن و فرهنگ بسیار بالای ما ایرانیان است.
قسمت دوم ( ادامه مطلب تدوینی در ۱۰ اسفند ۸۴ )
ماندانا به دیدار پدر می آید و به واسطه فاصله زیاد بین ماد (همدان امروزی) و عیلام (فارس امروزی)، تا تولد کوروش در ماد می ماند.
پس از تولد، اشتوویگو خبر مرگ نوزاد را حین تولد به ماندانا می دهد و نوزاد یعنی کوروش را به وزیرش هارپاگ می سپارد تا طفل را معدوم سازد. هارپاگ طفل را به منزل می آورد و به واسطه بیم از پدر طفل یعنی کمبوجیه و مادری که دختر پادشاه ماد بوده است، تصمیم میگیرد به مآل اندیشی آینده خون طفل را نریزد. لذا کوروش نوزاده را به یکی از شبانان شاه به نام میترادات (مهرداد) سپرده و از او می خواهد، طفل را به کوهستان برده و در آنجا رهایش کند. در همان ایام میترادات نوزاد تازه متولد شده خود را از دست داده بوده و از این روی همسر وی، کونو از او می خواهد که کوروش را به عوض نوزاد از دست داده، بزرگ کنند.
نکته جالب اینجاست که در افسانه های پارسی، چنین تعبیر شده است که کوروش در کوهستان رها می شود و ماده سگی به او شیر داده و او را بزرگ میکند. نام کونو (مادر خوانده او) در زبان فارسی به معنای سگ ماده است و شاید تعبیر سگ در این افسانه کهن پارسی، همان مادر خوانده او کونو باشد.
به هر تقدیر کوروش در آن خانواده رشد کرده و در سنین کودکی و اوان نوجوانی، شبانی پیشه می کند. تا اینکه روزی در بازی کودکانه بین او و چند نفر از همسالانش، به عنوان شاه انتخاب می شود و از قضا فرزند هارپاک که در این بازی ازاین شاهنشاه کوچولو فرمان نمی برده است، به سختی توسط جناب پادشاه خردسال!!! تنبیه و مضروب میشود. موضوع به گوش هارپاک می رسد و جریان را به عنوان گلایه ای به ایشتوویگو می گوید.وی چوپان و پسرش (کوروش) را فرا خوانده و از او علت خشونت را جویا می شود.
کوروش در پاسخ اضعان می دارد که من پادشاه بودم و او رعیت من. رعیتی که نافرمانی از دستور ولی نعمت خود کند مستوجب کیفر است. حال چنانچه من را نیز مستحق تنبیه می دانید، هر آن گونه که صلاح میدانید عمل کنید. اسشتوویگو، ازاین سخن بجای کودک باهوش به شگفت آمده و با شباهت عجیب او به خود و سایر قومش، به تردید در هویت کودک می رود. افزون بر اینکه سن و سال او، مقارن با زمانی است که از معدوم شدن نوه دختری او می گذشت.
از این رو ایشتوویگو به صرافت اطمینان از تشکیک برآمده و میترادات زیر فشار اقرار می کند که طفل را از هارپاک تحویل گرفته است و نهایتا هویت اصلی کوروش بر ایشتوویگو واضح می شود.
او نیز به مناسبت پیدا شدن نوه اش دستور برپائی جشنی می دهد و البته نافرمانی هارپاک از دستور اصلی خود را فراموش نکرده و با به قتل رساندن فرزند هارپاک، گوشت فرزند را نادانسته در این جشن به خورد پدر می دهد تا عبرتی باشد و دیگر بار عین دستور وی، اجرا شود. هارپاک که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته است، روی ترش نکرده و ضمن عذر خواهی از ایشتوویگو، کینه او را به دل گرفته و چنانچه در سطور بعد اشاره خواهد شد، در آینده تلافی می کند.
به دین سان کوروش، چوپان کوچک به آغوش پدر و مادر بازگشته، در عیلام و فارس پرورش یافته و در سالهای نخست جوانی با تعلیمات و تمرینات بسیار، جوان تناوری می شود.
حال وقت آن رسیده بود، که هارپاک به تلافی، کار ایشتووویگو قاتل فرزندش را یکسره کند. لذا پیامی به سوی کوروش می فرستد که به واسطه نخوت بیش از حد ایشتوویگو و ظلم و ستم بسیار بر مردم ماد، زمان برای برکناری وی و آغاز فرمان روائی کوروش بر فارس و ماد فرا رسیده است. کوروش بر این اساس سپاهی متشل از همه اقوام پارسی فراهم ساخته و به ماد لشکر کشید. ایشتووویگو نیز سپاهی به فرماندهی هارپاک به استقبال سپاه دشمن فرستاد که پر واضح است بر اساس توافقات قبلی بین دو فرمانده سپاه، بدون کمترین درگیری دو سپاه به هم پیوسته و رهسپار فتح هگمتانه می شوند. نهایتا ایشتوویگو خود سپاه دیگری فراهم کرده و در صدد دفاع بر میآید ولی شکست خورده و با اسارت وی، کوروش در سال 550 قبل از میلاد بر ماد موستولی می شود.
کوروش حرمت پدر بزرگ نگاه داشته و آسیبی به وی وارد نمی سازد. و بدین سان نخستین اکپراطوری بزرگ ایران که متشکل از پارس و ماد بود بنا نهاده می شود. او مقر اصلی فرمانروائی خود را پارس تعین کرده و گروهی از بزرگان ماد را به اداره امور این بخش از امپراطوریش می گمارد.
حال وقت آن رسیده بود که به فکر توسعه امپراطوری ایران باشد........
ادامه این بحث را فردا شب بخوانید.

سایر منابع : دایره المعارف ویکی پدیا ، مجله اینترنتی فریا، پرشیان تاک