کوروش کبیر از همسر خود "کاساندان" صاحب دو پسر به نامهای "کمبوجیه" و "بردیا" بود. کمبوجیه پسر نخست، نایب السطنه و حاکم بابل بود. دومی که به نقل از "هرودوت" "سمردیز" نام داشت و کتیبه بیستون نام او را "بردیا" ذکر کرده است، به حکومت خوارزم، باختر و کرمان منصوب شده بود.
پس از مرگ پدر در جنگ با سکاها، برحسب نیابت سلطنت از پیش تعیین شده، "کمبوجیه" بر تخت سلطنت نشست. او که با امپراطوری وسیعی مواجه بود که پس از مرگ "کوروش" آهنگ هرج و مرج سر داده بود، برای آسودگی خاطر از هر گونه تهدید حکومت خود، "بردیا " را در نهان به قتل رساند.
اگر چه آرام ساختن هرج و مرجها و دعایای استقلال در نواحی مختلف امپراطوری هخامنشیان، قریب به سه سال نخست حکومت کمبوجیه را به خود اختصاص داد.
پس از گذشت سه سال، برقراری آرامش نسبی در امپراطوری و از میان برداشتن برادر به عنوان محتمل ترین داعی برای تخت سلطنت هخامنشی، "کمبوجبه" به فکر انجام کار ناتمام پدر یعنی منضم ساختن مصر به امپراطوری ایران افتاد. از همین روی، وی به سال 526 ق م به قصد تصرف مصر، ساز و برگ نظامی مهیا نموده و حرکت آغاز نمود.
او برای فتح مصر، مسیر تنگه سوئز را برگزید و در این رهگذر با قراردادی که با اعراب بدوی بست، در طول مسیر از لجستیک کامل آنها در تامین نیازهای سپاه خود برخوردار شده و از طریق کویر بین مصر و فلسطین (صحرای سینا) وارد مصر شد.
همزمان با روزهای پیشروی او در صحرای سینا، "آمازیس" پادشاه مصر فوت شد و به جایش "فسمتیخ" بر تخت سلطنت مصر نشست.
"کمبوجبه" پادشاه جدید مصر را در محلی به نام "بلوز" شکست داد و بی دردسر تا دروازه های "ممفیس" پایتخت مصر پیش رفته و آن شهر را در سال 525 ق م تصرف نمود.
او با پادشاه مصر بسان پدر خویش "کوروش کبیر" به احترام و عطوفت رفتار نمود . لیکن پس از اینکه حضور "آمازیس" در توطئه ای علیه "کمبوجیه" به اثبات رسید، به قتل رسید.
کمبوجیه پس از مستحکم ساختن پایه های قدرت خود در مصر که از جمله رویه های آن را می توان احترام به سنن مذهبی مصریان و احترام به خدایان آنها، بر شمرد، به قصد تصرف "ناپاتا" (سودان کنونی) و اتیوپی از طریق رود نیل به سمت جنوب آفریقا حرکت کرد. لیکن تلفات بالای سپاهیان در کویر بی آب و علف سودان، وی را ناچار به بازگشت به مصر نمود.
کمبوجه طی ماههای نخست تصرف مصر، رویه ای چون پدرش در حکومت کشورهای مفتوح داشت، لیکن پس از مدتی جنایات عجیبی از او مشاهده شد که از کسی چون جانشین "کوروش کبیر" که پیامبران یهود او را "ماشیح" (مسیح) قوم بنی اسرائیل می دانند بعید بود.
مورخین و در راس آنها "هرودوت" علت این تغییر ناگهانی در کمبوجبه را به علت وجود بیماری صرع در وی می دانند و آغاز جنایات او را مدتی پس از تصرف مصر، مرتبط با عود نمودن این بیماری ارزیابی می کنند. از جمله کارهای عجیب کمبوجبه، در این راستا می توان به قتل خواهر خود "رکسانا" اشاره نمود.
کمبوجیه پس از تثبیت قدرت در مصر، به سال 523 ق م، با تعیین حاکمی برای این سرزمین به سمت ایران بازگشت. در راه بازگشت و در ولایت "شام" (سوریه کنونی) شنید که مغی از اهالی ماد به نام "گئوتامای"، خود را "بردیا " نامیده و به تخت سلطنت ماد نشسته است.
در این شرایط "کمبوجیه" در حل مسئله ای بزرگ گرفتار آمده بود. چرا که او خود "بردیا" را به قتل رسانده و می دانست که "گئوتامای" دروغ می گوید. اما از طرفی امکان افشای این دروغ با برملا ساختن راز قتل برادر را مقدور نمی دید.
فشارهای عصبی بیماری صرع و ناراحتی حل معضل پیش روی، نهایتا او را به خود کشی کشاند و ضربت تیغی به خود وارد ساخت. پس از آن ضربه، او راز قتل "بردیا" را به بزرگان پارس که همراهان او بودند گفته و نهایتا به سال 522 ق م در شهر "اگاباتانا" در سوریه کنونی در گذشت.
اگر چه "گئوتامای" پس از تصرف تخت سلطنت، برای ارضای قلوب مردم و کسب طرفداران داخلی، سه سال مالیات شاهی را بر آنان بخشید، لیکن به زودی شایعاتی که منتشر کنندگان آن حاضرین بر بستر احتضار "کمبوجیه" بودند، او را "بردیای" دورغین معرفی ساخت.
بزرگان پارس با تطمیع یکی از زنهای "گئوماتای" از دروغین بودن ادعای او مبنی بر فرزندی "کوروش کبیر" مطمئن شدند. لذا با "داریوش" که از سرداران لشگر "کمبوجیه" در تصرف مصر بود، همقسم شده و با ورود به عمارت شاهی، “ گئوماتای” را کشتند. در آن روز بسیاری از مغ های زرتشتی نیز کشته شدند. لذا ایرانیان این روز را به نام روز "مغ کشی" تا سالها جشن می گرفتند.
پس از قتل "گئوماتای"، همقسم ها گرد هم جمع شدند تا برای تعیین پادشاه ایران، تصمیم بگیرند. نهایتا "داریوش" که سمت سرکردگی او در میان کوتا کنندگان را داشت، به عنوان پادشاه انتخاب شد.
"داریوش بزرگ" در قسمتهائی از کتیبه بیستون، واقعه را به زبان پارسی قدیمی و عیلامی و آسوری چنین نوشته است :
"داریوش شاه می گوید کسی از پارس و ماد یا از خانواده ما پیدا نشد که این سلطنت را از گئومتای مغ بازستاند. مردم از او می ترسیدند، چه عده زیاد از اشخاصی که بردیا را می شناختند میکشت. ار این وجه می کشت که خیال می کرد کسی مرا نشناسد، نداند من پسر کورورش کبیر نیستم. کسی جرئت نمی کرد چیزی درباره گئوماتای بگوید تا اینکه من آمدم. از اهورامزدا یاری طلبیدم. اهورا مزدا مرا یاری کرد. در ماه باغ یادیش (ماه اول پائیز) روز دهم من با کمی از مردم، این گئوماتای مغ را با کسانی که سر دسته همراهان او بودند کشتم. در ماد قلعه ای هست که اسمش سکی هواتیش و در بلوک نی سای است. آنجا من او را کشتم، پادشاهی را از او باز ستاندم و به فضل اهورامزدا پادشاه شدم."
بدین ترتیب حکومت "داریوش اول" که سومین پادشاه "هخامنشی" بود، آغاز شد. او با اراده ای آهنین، کشور از هم پاشیده را ظرف مدت کوتاهی به مجد و عظمت دوران کوروش کبیر رساند. از همین روست که مورخین او را "داریوش بزرگ" لقب داده اند.
داریوش بعدا با ازدواج با دختر کوروش کبیر "آتوسا"، از او صاحب پسری شد که با نام "خشایارشا"، جانشین او شده و بدین ترتیب پادشاه چهارم هخامنشی نیز از سلاله "کوروش کبیر" انتخاب شد.
منبع : تاريخ ايران. حسن پیرنیا (مشیر الدوله)
در آستانه كشمكش هاي تخريب مسجد الاقصي و مسجد القبه الصخره، كه بنا بر تفاسير موجود از انجيل عيسي مسيح از نشانه هاي پايان جهان هستند، مطلب ذيل نظرم را جلب كرد. به طور كلي مي توان دو بعد طبيعي (فيزيكي) و الهي براي پايان جهان ديد. مطلب ذيل را شايد بتوان نظريه اي مرتبط با بعد فيزيكي و طبيعي آن دانست. در بعد الهي و مقوله بحث بر انگيز آخر الزمان، مدتهاست در صدد تدوين مطلبي مبسوط هستم. در رهگذر تدوين آن، بيش از 1000 صفحه كتاب و صدها سايت اينترنتي را زير و رو كرده ام. اما مبحث را آنقدر سنگين مي بينم كه با وجود نگارش آن، هنوز نشر آن را در اين صفحه بر خود مجاز نمي بينم. اين از آن مقولاتي است كه وسواس بسيار زيادي را می طلبد.
. اما... مطلب ذيل كه از سايت ايرنا درج شده و نظزيه اي با نگاه فيزيكي به پايان جهان فعلي و آغاز جهان ديگري است.
گروهي از فيزيكدانان نظريه جديدي را مطرح كردهاند كه بر اساس آن جهان هستي فعلي در نهايت و در زمان مرگ خود از هم پاشيده شده و ميلياردها جهان ديگر از آن متولد ميشوند.
به گزارش سايت اينترنتي "نيوساينتيست"، برخي نظريات قديميتر در زمينه سرانجام جهان هستي بيان ميكنند كه جهان در نهايت در پي تاثير نوعي از انرژي به نام "انرژي تاريك" از هم ميپاشد و برخي نظريات ديگر نيز عنوان كردهاند كه پس از نابودي جهان، مجددا يك انفجار بزرگ مشابه انفجار اوليه "بيگ بنگ" كه جهان فعلي پس از آن خلق شده، رخ خواهد داد و جهان جديدي ايجاد ميشود كه اين فرايند مرگ و تولد جهانها همچنان ادامه خواهد يافت.هماكنون فيزيكدانان دانشگاه "كاروليناي شمالي" در "چپل هيل" آمريكا نظريه جديدي را مطرح كردهاند كه ميتواند علت منظم بودن چيدمان تمامي ماده موجود در جهان در آغاز پيدايش جهان فعلي را توجيه كند.
مشاهدات نجومي و تحقيقات انجام گرفته نشان ميدهد ماده موجود در جهان هستي در آغاز پيدايش جهان بسيار منظمتر از وضعيت فعلي بوده و به اصطلاح "آنتروپي" يا بينظمي كمتري داشتهاست اما با گذر زمان، ميزان اين بينظمي افزايش يافته و اين روند همچنان ادامه دارد. با توجه به ميل ذاتي طبيعت به بينظمي، اين سوال همواره براي فيزيكدانان و اخترشناسان وجود داشتهاست كه چرا پس از انفجار "بيگ بنگ" چيدمان ماده در جهان بسيار منظم بوده و جهان از آنتروپي كمي برخوردار بودهاست. هماكنون محققان آمريكايي اعلام كردهاند پاسخ اين سوال به نحوه پيدايش و نابودي جهانها بازميگردد. تحقيقات قبلي نشان دادهاست كه "انرژي تاريك" در طول ميلياردها سال گذشته سبب گسترش ابعاد جهان هستي فعلي شدهاست. بر همين اساس، سرنوشت جهان هستي به رفتار "انرژي تاريك" در آينده بستگي خواهد داشت. اگر "انرژي تاريك" همچنان در آينده ابعاد جهان را گسترش دهد، جهان در نهايت در پي وقوع حادثهاي به نام "شكاف بزرگ" يا "بيگ ريپ" از هم خواهد پاشيد. به گفته فيزيكدانان اين دانشگاه، ميزان "انرژي تاريك" در آينده و با گذر زمان افزايش خواهد يافت و درنتيجه گسترش ابعاد جهان با شتاب فزايندهاي ادامه مييابد تا جاييكه در نهايت "شكاف بزرگ" رخ ميدهد. پس از "شكاف بزرگ"، جهان به اجزاي كوچكتري تقسيم ميشود كه اين اجزا با سرعتي بسيار بيشتر از سرعت نور، از يكديگر دور ميشوند.
پس از اين مرحله با كاهش چگالي انرژي تاريك، روند متلاشي شدن جهان متوقف ميشود و از هر كدام از تكههاي جهان قبلي كه به شدت از يكديگر دور شدهاند، جهان جديدي متولد ميشود. اين بدان معناست كه هر جهان جديد، تنها بخش بسيار كوچكي از همه ويژگيها، از جمله "بينظمي" يا آنتروپي موجود در جهان اوليه را به ارث ميبرد و در نتيجه چيدمان ماده در هر جهان جديد در لحظه تولد به دليل برخورداري از آنتروپي كمتر، بسيار منظم خواهد بود، همانطور كه مشاهدات نجومي نخستين مواد جهان فعلي با قدمت بيش از ۱۳ميليارد سال كه تنها مدت اندكي پس از "بيگ بنگ" شكل گرفتهاند، نشاندهنده "بينظمي" بسيار كم در آنهاست. به زبان ساده، هر جهان پس از تولد داراي بينظمي اندك است، به مرور تحت تاثير اثر انرژي تاريك، بينظمي در آن افزايش مييابد و در نهايت متلاشي شده و جهانهاي جديدي از آن حاصل ميشود و همين سرنوشت براي هر كدام از آن جهانها تكرار ميشود. به گفته "پاول اشتانيهاردت" محقق فيزيك نجوم دانشگاه "پرينستون"، در آينده و به ويژه پس از پرتاب ماهواره "پلانك" آژانس فضايي اروپا در ژوئيه سال ۲۰۰۸براي مطالعه انرژي تاريك در جهان، با روشن شدن بيشتر چگالي و ابعاد انرژي تاريك، ميزان صحت نظريه جديد محققان دانشگاه "كاروليناي شمالي" مشخص خواهد شد.
نخستین دوره پیدایش شورا و و مشورت در خصوص اداره شهر، به سالهای واپسین سلطنت سلسله قاجار بازمی گردد.
در تاریخ 20 ربیع الثانی 1325 قمری مصادف با 1286 خورشیدی، نخستین قانون بلدیه یا به تعبیر امروزی آن شهرداری به تصویب مجلس شورای ملی رسید.
این قانون در 5 فصل و 108 ماده به اهمیت محوری انجمن در ساختار بلدیه پرداخته و ضوابط مرتبط با این انجمن، ساختار شهرداری و شرایط انتخاب شوندگان و انتخاب کنندگان را شرح داد.
نکته جالب توجه در این قانون، برخی شرایط کاندیدا ها است . ماده 12 قانون که به این موضوع می پردازد، شرایط انتخاب شوندگان را چنین بازگو می کند :
- حداقل 21 سال سن
- دادن مالیات یا داشتن، خانه و مستغلات یا اراضی در محدوده شهر که در شهرهای بزرگ معادل هزار، شهرهای متوسط معادل پانصد و شهرهای کوچک، سیصد تومان ارزش داشته باشد.
نخستین قانون بلدیه، به واسطه زیر ساختهای کشاورزی و دامپروری جامعه ایران، جنگ جهانی اول و اوضاع نابسامان اقتصادی کشور و نیز خنثی بودن پادشاهی چون احمد شاه قاجار، تنها در تهران و آنهم با مشکلات بسیار اجراء شد.
اگر چه یکی از قوی ترین قوانینی بود که در ارتباط با شهرداری و شهرداری ها در کشور تصویب شد و حال و هوای آن روز جنبش مشروطه، شرایطی ایجاب نمود که حق انحلال شورای شهر را حتی از شاه نیز سلب کردند. بدین ترتیب هیچ مرجعی در کشور امکان انحلال شواری شهر را نداشت. امنیتی که حتی شورای اسلامی شهر و روستا در سالهای اخیر نیز از آن بهره مند نبوده است.
در شرایط نابسامان آنروز کشور، کودتای سوم اسفند 1299 توسط رضا خان میر پنج به وقوع می پیوندد . رضا خان ابتدا حکم وزارت جنگ را دریافت می کند و نهایتا پس از بازیهای بسیار در سال 1304، با رای مجلس موسسان و انتقراض سلسله قاجار، سلطنت پهلوی را بنیان می نهد. ذهنیات و اهداف نوگرایانه رضا خان، علاوه بر بازسازی ارتش، نظام آموزشی و آغاز صنعتی شدن، شامل توسعه شهری نیز بود.
لذا قانون بلدیه مصوب به سال 1286 لغو و قانون بلدیه جدیدی در سال 1309 به تصویب مجلس رسید. این قانون با 8 ماده و 3 تبصره ساختار تقریبا ضعیفی برای انجمن و شورای شهر ارائه نمود. چرا که اصولا نگرش موجود در قانون بلدیه قبلی سازگاری چندانی با نگرش دیکتاتور مابانه رضاخان و حکومتش نداشت.
بر اساس قانون جدید، رئیس اداره بلدیه را به جای شورای شهر، وزیر داخله (کشور) تعیین می کرد.
به هر تقدیر، دوره 16 ساله سلطنت رضا خان با حمله متفقین جنگ دوم جهانی در سوم شهریور 1320 به ایران به پایان رسید و محمد رضا، پسرش با کمک محمد علی فروغی، استاد اعظم فراماسونری، بر تخت سلطنت نشست.
اگر چه دوره نخست حکومت محمد رضا که از شهریور 1320 تا 28 مرداد 1332 قابل تفکیک است، پاشاهی ضعیف و تقریبا تشریفاتی را نشان میدهد، لیکن در همین دوره و در سال 1328، سومین قانون شهرداری کشور، با عنوان "قانون تشکیلات شهرداری ها و انجمن شهر و قصبات" در 7 فصل و 5 ماده به تصویب رسیده و جایگزین قوانین پیشین شد.
28 مرداد 32، سقوط دکتر مصدق و آغاز دوره دوم حکومت محمد رضا پهلوی که توام با دیکتاتوری شبیه پدر بود، زمینه ساز تصویب چهارمین قانون شهرداری ها در یازدهم تیر 1334 شد.
در این قانون، هر حوزه شهرداری انجمنی داشت که اعضای آن با رای گیری مخفی توسط مردم و برای چهار سال به این مسئولیت منصوب می شدند.
در این قانون نیز اجازه انتخاب شهردار به انجمن شهر داده نشده و این شهردار از سوی وزیر کشور به این مسئولیت منصوب می شد.
به انقلاب اسلامی ایران می رسیم. انقلابی که امام خمینی سنگ بنای آن را بر اساس حق حاکمیت مردم بر سرونوشت خویش بنا نهاد.
بر اساس رهبری امام و پس از تشکیل نخستین مجلس خبرگان قانون اساسی جمهوری اسلامی و با تلاش و پیگیری حضرت آیهً الله طالقانی، موضوع شوراهای اسلامی شهر و روستا، در متن قانون اساسی گنجانده شد.
قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، در اصول هفتم و یکصدم الی یکصد و ششم به تصریح به این موضوع پرداخته است. این اصول عبارتند از :
1- اصل هفتم : طبق دستور قرآن كريم «و امرهم شوري بينهم» ، «و شاورهم في الامر» مجلس شوراي اسلامي ، شوراي استان، شهرستان، شهر، محل، بخش روستا و نظاير اينها از اركان تصميم گيري و اداره امور كشورند. طرز تشكيل و حدود اختيارات وظايف شوراها را اين قانون معين مي كند.
2- اصل يكصدم : براي پيشبرد سريع برنامه هاي اجتماعي، اقتصادي، عمراني، بهداشتي، فرهنگي، آموزشي و ساير امور رفاهي از طريق همكاري مردم با توجه به مقتضيات محلي اداره امور هر روستا، بخش ، شهر، شهرستان يا استان با نظارت شورايي به نام شوراي ده ، بخش ، شهر يا استان صورت ميگيرد كه اعضاي آن را مردم همان محل انتخاب مي كنند. شرايط انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان و حدود وظايف و اختيارات و نحوه انتخاب و نظارت شوراهاي مذكور و سلسله مراتب آنها را كه بايد با رعايت اصول وحدت ملي و تماميت ارضي نظام جمهوري اسلامي و تابعيت حكومت مركزي باشد، قانون معين مي كند.
3- اصل يكصد و يكم : به منظور جلوگيري از تبعيض و جلب همكاري در برنامه هاي عمراني و رفاهي استانها و نظارت بر اجراي هماهنگ آن شوراي عالي استانها مركب از نمايندگان شوراهاي استانها تشكيل مي شود. نحوه تشكيل و وظايف اين شورا را قانون معين ميكند.
4- اصل يكصد و دوم : شوراي عالي استانها حق دارد در حدود وظايف خود طرح هايي تهيه و مستقيماً يا از طريق دولت به مجلس شوراي اسلامي پيشنهاد كند. اين طرحها بايد در مجلس مورد بررسي قرار گيرد.
5- اصل يكصد و سوم : استانداران، فرمانداران و ساير مقامات كشوري كه از طرف دولت تعيين مي شوند در حدود اختيارات شوراها ملزم به رعايت تصميمات آنها هستند.( تصميمات شوراها نبايد مخالف موازين اسلامي و قوانين كشور باشد.)
6- اصل يكصد و ششم : انحلال شوراها جز در صورت انحراف از وظايف قانوني ممكن نيست و مرجع تشخيص انحراف و ترتيب انحلال شوراها و طرز تشكيل مجدد آنها را قانون معين ميكند. شورا در صورت اعتراض به انحلال حق دارد به دادگاه صالح شكايت كند و دادگاه موظف است خارج از نوبت به آن رسيدگي كند.
پس از تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، نخستین گامها در عملیاتی و اجرائی کردن آن در سال 1361 و با تصویب نخستین قانون شوراهای اسلامی شهر و روستا برداشته شد.
به تعاقب آن، این قانون اصلاحات مختلفی به خود دید که آخرین آن در پنجمین دوره مجلس شورای اسلامی و به سال 1375 صورت گرفت.
نهایتا نخستین دوره انتخابات سراسری شوراهای اسلامی شهر و روستا در 17 اسفند 1377، در بیش از 400 هزار حوزه انتخاباتی برگزار شد که حاصل آن انتخاب بیش از 200 هزار تن از منتخبین مردم جهت بر دوش گرفتن وظیفه خطیر نمایندگی شوراهای اسلامی شهر و روستا بود.
پس از آن، شوراهای اسلامی شهر و روستا شاهد یک دوره انتخابات نیز بودند و نهایتا سومین آنها در روز 24 آذر سال 1385 برگزار شد که طی روزهای آینده نتیج رای گیری صورت گرفته در این خصوص اعلام خواهد شد.
برنارد لوئیس، یکی از معروفترین اسلام شناسان یهودی، طی پیشگوئی بسیار عجیب اعلام نموده که شب 31 مرداد (همین حالا!!) دولت جمهوری اسلامی، اسرائیل را هدف حمله اتمی قرار خواهد داد.
جالب اینجاست که موضوع، خوراک خوبی برای رسانه های جمعی غرب همچون فاکس نیوز شده و طی روزهای گذشته مانور زیادی در تحلیل آن و توان اتمی جمهوری اسلامی ایران شده است.
برایم عجیب است که مردی چون او، که سوابق پرباری در اسلام شناسی دارد، چگونه حاضر می شود، به این سادگی کارنامه سالها زحمت خود را یک شبه به باد دهد.
آیا ایشان یک پیشگوی منجم است که با توجه به صور فلکی و تکنیکهای متعدد آن موضوع را از پیش دیده است؟
قطعا چنین نیست.
آیا ایشان اطلاعات طبقه بندی شده ای از توان نظامی ایران و برنامه ای این چنین فوق سری دارد؟
قطعا خیر. چون در آن صورت دولت آمریکا و اسرائیل دنیا را با این خبر منفجر میکردند.
آیا برنارد لوئیس، یک تحلیل گر سیاسی است؟ که چنین نیست و تازه اگر هم بود، باید می دانست دولت جمهوری اسلامی چالش بزرگی چون انرژی هسته ای تا این لحظه با هشیاری پشت سر نگذاشته تا به فشار اهرم شلیک موشکی، همه زحمات را بر باد دهد.
پس این پیش گوئی چیست؟
به نظرم، هزینه شدن حیثیت سالها تحقیق و تدریس ایشان در دانشگاههای بزرک آمریکا، نتیجه امر صهیونیست ها است. ببینید وقتی این استاد را برای چند روز مشغول کردن رسانه های گروهای جهان هزینه می کنند، چقد مهره های کلیدی و غلطان در دست دارند. ببینید این جماعت حاکم بر شورای روابط خارجی آمریکا، چه تعداد چهره محبوب و غیر محبوب جهانی را در آستین دارند و در وقت مقتضی به میدان خواهند آورد.
برای خواندن تحلیل کاملی از این پیشگوئی و آشنائی نسبی با برنارد لوئیس اینجا راکلیک کنید.
۲۱ تیر ماه آغار ماجراجوئی رژیم اشغالگر قدس در تجاوز به لبنان بود. جنگی که در طی یک ماه خسارات سنگینی به هر دو طرف موضوع یعنی لبنان و اسرائیل وارد آورد.
جنگی که با تخمین غلط اسرائیل از نتیجه و سرانجام آن و به بهانه آزاد سازی دو سرباز به اسارت گرفته شده خود آغاز شده و با پذیرش قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت ، از صبح روز دوشنبه به آتش بس انجامید .
در رویه موضوع، رژیم اسرائیل چنین برداشت می کرد که طی مدت کوتاهی با وارد آوردن خسارات سنگین و نابودی تمام آنچه لبنان طی سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۶ ( پس از خروج اسارئیل از جنوب لبنان ) ساخته است، پیروز شده و با آزاد سازی دو سرباز اسیر خود، ضرب شصت سنگینی به نیروهای حزب الله وارد خواهد ساخت. از سوی دیگر در کشاکش درگیری و جنحال پرونده هسته ای ایران، به دولت تهران نیز تفهیم خواهد نمود که هنوز نیز یکی از قدرتهای غیر قابل اغماض منطقه خاور میانه است.
اما نتایج جنگی که شکلی فرسایشی به خود گرفته بود، عملا عکس این را به اثبات رساند. اسرائیل اگر چه قریب به ۴ میلیارد دلار خسارت به زیر ساختهای لبنان و خصوصا جنوب آن وارد ساخته و منجر به شهادت بیش از ۱۰۰۰ نفر و آواردگی بیش از یک میلیون نفر لبنانی شد، اما فاکتور بسیارهنگفتی برای خود و حیثیت اجتماعی و نظامیش، صادر نموده و رقم ۱۱.۵ میلیارد دلار خسارت مالی و اقتصادی را نیز به جمع کل ارقام این فاکتور ضمیمه کرد.
در بعد نظامی، ارتش بت گونه خود را دچار خواری و خفت ساخت و این زبونی در هر سه نیروی زمینی، هوائی و دریائی با تلفات سنگین جانی، انهدام تعداد بالائی از تانکها بالگردها، هواپیماها و نیز غرق دو ناوچه فوق مدرن نیروی دریایی مجهز اسرائیل، نمود داشت.
در بعد اجتماعی با فرار بیش از نیمی از مهاجرین ترسوی اسکان داده شده در مناطق شمالی و حتی فرار و خروج بخشی از آنها از اسرائیل عملا، حل چالشی بزرگ در جذب مهاجر را در پیش روی خود قرار داد. فراموش نشود هر یک از این مهاجرین به همراه خود، تخصص، شغل و سرمایه ای را به این کشور آورده بودند. این موضوع زمانی بیشتر آشکار می شود که دولتهای اسرائیل از آغاز تاسیس آن تا کنون همواره در تلاش برای جذب یهودیان سایر کشورها به این سرزمین بوده اند. شاید به همین دلیل است که از دیرباز این دولت برای هر یک سرباز خود ارزش بسیار زیادی قائل بوده و حتی جنگ لبنان را نیز به بهانه همین حفظ حیثیت و آزاد سازی دو سرباز اسیر شده نیروی زمینی خود صورت داد.
از جمله مسائل دیگر ایجاد شده، می توان به بیکاری قریب به ۱۰۰ هزار نیروی شاغل در بنگاههای اقتصادی این سرزمین اشاره نمود که طبعات اجتماعی خود را تا سالها بعد نیز نشان خواهد داد.
در کنار چالش های اجتماعی و فرهنگی ایجاد شده برای دولت اسرائیل، رقم ۱۱.۵ میلیارد دلار خسارات مالی وارد را نیز باید اضافه نمود. این در حالی است که طبعات عدم رغبت سرمایه گذاری های آینده در این کشور و نیز رکود حتمی صنعت توریسم تا مدتها بعد، حجم خسارات را بیش از این خواهد نمود.
ضعف ماشین جنگی اسرائیل که سر منشا این شکست و عدم پوشش برنامه طرح ریزی شده گردانندگان ارتش آن بوده است، زیان و خسارت شدیدی به صنایع تسلیهاتی اسرائیل که صادرات قابل توجهی به همپیمانان خود داشته اند وارد ساخته است. این هزینه فرصت از دست رفته و خدشه به این بازار بالقوه صادرات، از جمله خساراتی است که نتایج آن نیز تا سالها گریبان برنامه ریزان اقتصادی کابینه های مختلف را خواهد فشرد.
در کنار همه این موارد، عمق جنایات بشری در لبنان، حیثیت بین المللی اسرائیل را نیز دچار خدشه جبران ناپذیری نمود است. در گذشته این دولت با استنداد به برخی عملیات استشهادی نیروهای حزب لله و جنبش مقاوت فلسطین در سرزمینهای اشغالی، همواره در سطح بین المللی مظلوم نمائی نموده و خود را از بزرگترین قربانیان تروریسم معرفی می نمود. امروز شدت جنایات علیه غیر نظامیان لبنان و پوشش خبری آن توسط شبکه ها و سرویسهای خبری به حدی است که امکان این مظلوم نمائی را نیز تا سالها از این رژیم زورگو گرفته است.
نکته جالب توجه دیگر فرسایش و سرخوردگی شدید دولت فعلی و کشمکش های سخت داخلی بین سردمداران اسرائیل است که در شرایط فعلی بیش از هر زمانی حالت ضعف و زبونی دارند. این مسئله به دولت خودگردان فلسطین فرصتی بیشتر برای احقاق خود خود داده و به عقیده این جانب حال که پیری و درماندگی شیر بزرگ نمایان شده است، سلطانی او نیز زیر سئوال رفته و امکان عرض اندام بیشتری مهیا شده است.
آن روی دیگر این جنگ لبنان است. لبنانی که با وجود تحمل خسارات سنگین، به حق خود را برنده این جنگ می داند. این برنده بر شمردن، دلایل متعددی دارد که از جمله آنها می توان به وحدت و یکپارچگی اجتماعی و فرهنگی بین همه اقوام ساکن در لبنان، اجماع همه گروهها و جناههای سیاسی لبنان بر قدرت غیر قابل انکار نیروی شبه نظامی حزب الله، اعتماد به نفس و خود باوری بالاتر در نیروهای حزب االه و تمامی شبه نظامیان اسلامی این کشور اشاره نمود.
از طرفی عمق جنایات علیه غیر نظامیان در لبنان به حدی بود که این جنگ ۳۱ روزه تا سالها نام لبنان و حزب الله را برای همه ملتهای آزاده جهان پر احترام خواهد نمود. به برداشت این جانب، حزب الله امروز کمتر به عنوان یک نیروی تروریست در جهان شناخته می شود. این موضوع زمانی پر رنگ تر جلوه خواهد نمود که سید حسن نصرالله ، پذیرفته است که ۱۵ هزار نیروی ارتش لبنان در کنار نیروی های خواستار صلح سازمان ملل متحد، امنیت جنوب لبنان و حسن انجام مفاد قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت را تامین کنند.
این موضوع حتی در تغییر نگرش آمریکائیان که پس از فاجعه ۱۱ سپتامبر، دید منفی نسبت به مسلمانان داشتند تاثیر خواهد گذارد.حداقل نتایج آن این خواهد بود، که اگر بار دیگر اسامه بن لادن و گروهش تصمیم به نمایش قدرتی دیگر در آمریکا گرفتند، افکار عمومی آمریکا یکسره تمامی امت اسلامی را به زیر سئوال نخواهد برد.
هر چه می نگرم و هرچه فکر میکنم، پایان این جنگ، پیروزی بزرگی برای ملت لبنان و سایر مسلمانان بوده است. در این میان با وجود غیر منصفانه بودن برخی بندهای ۱۹ گانه قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت، حفظ این وجهه بدست آمده را برای نیروهای حزب االه سخت تر میکند.
اگر چه قطعا سید حسن نصرالله و تصمیم گیران ارشد نیروی شبه نظامی حزب الله به این سادگی زیر بار خلع سلاح نخواهند رفت، اما از این بند قطعنامه که بگذریم، حفظ و ضمانت انجام کار سایر مفاد آن، مسئولیت سنگین تری را به دوش رهبر کاریزمائی چون نصرالله میگذارد. امیدوارم این بار گروه حزب الله با هماهنگی و همکاری با دولت لبنان در بعد دیپلماسی نیز برنگ برنده روزهای پس از جنگ را از آن خود سازد.
در نهایت و با همه تفاسیر و تحلیل های متعدد پیش روی، یک موضوع غیر قابل فراموشی است و آن حقیقت تلخ جنگ است. جنگ، کشتار و خونریزی . پدیده ای زشت و دهشتبار که زائیده تمدن بشری است. گاهی در مروری "بی سرزمین تر از باد " بر تاریخ، تلفات شصت میلیونی جنگ دوم جهانی، برایم عجیب جلوه میکند. متعجبم از اینکه چگومه بشر متمدن در قرن بیستم، چنین رقمی از جنایت ، جنگ و کشتار را رقم زده است. به خود دلگرمی می دهم که آن حوادث در سالهائی به وقوع پیوسته که نه دهکده جهانی ارتباطات ملتها را به هم نزدیک نموده و نه فرهنگ اقوام و ملل جهان در سطح و اندازه امروز، شکاف بین کشورهای توسعه یافته ، جهان سوم و کشورهای در حال رشد را پر نموده است. به خود دلداری میدهم اما....
یاد جنگهای ایران و عراق، خلیج فارس و کویت، بوسنی، کزوو، افغانستان، کشمکشهای سریلانکا، شورشیان متعدد مدعی قدرت در آفریقا و تاسف بار تر از همه ۱۱ سپتامبر، مرا به این نگرانی می برد که آیا ممکن است پیش بینی نوستر اداموس پیشگوی انگلیسی که جهان را در جنگ جهانگیر سومی دیده بود، روزی تحقق یابد؟ آیا انسان امروز با ابزارها و رسانه هایی چون اینترنت و ارتباطات، دنیای سرعت و فناوری در دسترسی بین کشورها، به جای گفتگوی تمدنها، راه جنگ تمدنها را در پیش خواهد گرفت؟ آیا ممکن است اختلافات مذهبی بین مسلمانان و مسیحیان که پیش بینی نوستر اداموس در آغاز جنگ سوم بوده، تحقق یابد؟
نئو محافظه کاران آمریکا که کوس مسیحیت تعصب گرایانه را به سینه میزنند از یک سو، و تقاریر بسیار اصول گرایانه جماعتی چون طالبان، این نگرانی را بیشتر میکند.
حاکمین آینده جهان چه کسانی هستند؟!! جهانی که دیگر نه رویای پرولتاریا و کومونیسم جهانی میبیند و نه هندوستنان و چین در آن جهان سوم محسوب می شوند.
جهان عجیبی است.... و ما انسانها، انسانهای کوچک و حقیر، گاهی به سر انگشت اشتباهی، تباهی می آفرینیم.
امید پایان جنگ در جهان، خیالی آرمانگرایانه است که حداقل با نظامهای امروزین آن امری کمی دور به نظر می رسد.
اما...
امیدوارم دیگر هیچ جنگی تلافات غیر نظامی در بر نداشته باشد و کوکی آغوش گرم مادر خود را برای پرداخت تسویه حساب بین دو تفکر از دست ندهد. شاید این آرزو با نابودی کامل صهیونیسم و پنجه های اختاپوس گونه آن بر اقتصاد جهانی تحقق یابد.
شاید...
به امید کمی بعید آن روز ...
شیمون پرز معاون نخست وزیر اسرائیل روز 9 مرداد در شورای روابط خارجی آمریکا که یکی از مهمترین مراکز قدرت آمریکا و از تصمیم گیران استراتژی های کلان جهان است سخنرانی کرد.
جالب این است که در همین روز قطعنامه شورای امنیت مبنی بر الزام ایران بر توقف فعالیتهای غنی سازی، صادر شد و طی آن ایران ملزم به تعلیق یک ماهه این فعالیت ها تا 9 شهریور شد.
شیمون پرز در بخشی از سخنرانیش شروط خاتمه جنگ لبنان را چنین اعلام نمود :
" جنگ لبنان بی سابقه است. چرا که جنگ بین دو ارتش در یک میدان نبرد و زیر پرچم کشورهایشان نیست، بلکه جنگ یک ملت با گروهی از افراد است که در کشورهای مختلف پراکنده اند. به همین سبب نمی توان آنان را به روش معمول شکست داد. در این جاست که مفهوم پیروزی و اینکه این پیروزی باید متضمن چه چیزی باشد نیز، مشکل می شود. با این حال پرز پنج هدف را برشمرد که اگر اسرائیل به آنها دست یابد، می توان آن را نیل به پیروزی تلقی کرد.
اول : حزب الله باید از به مخاطره انداختن جان شهروندان اسرائیل دست بردارد.
دوم : شلیک راکت به اسرائیل باید کاملا متوقف شود.
سوم : زراد خانه های لبنان و سوریه باید تحت کنترل شدید قرار گیرد که تضمین کافی باشد، تا سلاحهای آنها به دست تروریستها نیفتد.
چهارم :حزب الله باید خلع سلاح شود.
پنجم : حزب الله باید دو سرباز اسرائیلی گروگان گرفته شده را، برگرداند"
پرز این پنج مورد را به عنوان گام نخست برای حل درگیری دانست و گفت اینها اهداف کوتاه مدت هستند و مسائل دیگری وجود دارند که در دراز مدت سبب تضعیف ثبات منطقه می شوند، و باید مورد نظر قرار بگیرند.
معاون نخست وزیر اسرائیل در مورد کوشش برای غیر لبنان کردن لبنان سخن گفت. او گفت که لبنان و اسرائیل، تنها دو کشور غیر مسلمان خاورمیانه بودند. لبنان از تنوع مذهبی برخوردار بود و بیشتر جمعیتش را مسیحیان تشکیل می دادند. اما تحت نفوذ ایران، کوششی در جریان بوده که یک لبنان جدید مسلمان ساخته شود. این کوشش جزیی از نقشه تهران است که ایران، منبع قدرت منطقه شود.
وی گفت اگر این طرف برنده شود، فاجعه خواهد بود. چرا که با از بین بردن تمامی پیشرفتهای حاصله در مقوله های دمکراسی و آزادی، منطقه را به قرون وسطی برخواهد گرداند.
به نظر می رسد تنها شروط دوم و پنجم، شرایط دست یافتنی باشند و سایر شروط کمی تخیل به نظر می رسند. از طرفی جناب شیمون پرز ظاهرا حافظه تاریخی ضعیفی دارند و حتی اگر موجودیت مسلمانان و شیعیان را در لبنان نادیده گرفته اند، بد نیست نگاهی به قانون اساسی لبنان بیندازند و ببینند که حتی قدرت سیاسی نیز بین مسیحیان مارونی، دروزی و مسلمانان در غالب حق ریاست جمهوری و نخست وزیری تصریح شده است.
جالب اینجاست که بر اساس این اصل قانون اساسی، نخست وزیر مسلمان سنی خواهد بود. لذا گروههای مسلمان شیعه که حزب الله نماینده سیاسی آنها است در راس هیئت اجرائی حاکمه لبنان جایی ندارد.
باز لطف فرمودند که لبنان را کشوری یهودی به شمار نیاوردند. نکته جالب توجه دیگر اینکه طی چند سال گذشته اسرائیل همواره در تلاش بوده ایران را مدعی قدرت اول خاورمیانه جلوه گر کند تا رفقای با غیرت عربمان در حاشیه خلیج فارس قدری به رگ غیرتشان بر بخورد.
كمتر كسي را مي شناسم كه او را دوست نداشته باشد. فيدل مظهر تمام عيار يك چهره و رهبر كاريزما است. در ميان رهبران مختلف جهان شايد بتوان چند همانند براي او ديد. آيت الله خميني... دالايلاما- لنين و ...
امروز فيدل خسته و رنجور از 47 سال مبارزه - عدم امنيت از شيطنت هاي پياپي آمريكا و ... در بيمارستان است.
برادرش رائول كه از ابتداي مبارزات همراهش بوده و در طول تمام اين سالها به عنوان چهره اي در كنار پرده به انقلاب كوبا خدمت كرده است جاي او را ميگيرد. دكتر فيدل كاسترو تاكيد داشته است كه اين جانشيني موقت بوده و مرتبط به طول درمان پزشكي او بوده و پس از بهبودي دوباره دبيري حزب كمونيست و رياست شوراي عالي دولتي را خود به عهده خواهد گرفت.
فيدل كاسترو در يك خانواده ثروتمند به سال 13 اوت 1926 به دنيا آمد و فارغ التحصيل دكتراي حقوق سياسي است.
او به همراه ارنستو چگوارا - برادر خود رائول و جمعي از چريكهاي همرزمش موفق به شكست حكومت دست نشانده باتيستا شده و يكي از موفق ترين نظامهاي سوسياليستي و كومنيستي جهان را پايه گذاري كرد .
فكر ميكنم تنها كسي است كه فارغ از تفكرات و ايدئولوژي چپ گرايانه اش مورد علاقه احترام و اجماع همه نحله هاي فكري دنياست.
از جمله تنها كمونيستي است كه مورد علاقه بنده است!!!! و خداوند عمری مستدام برایش رقم بزند تا باز هم جلوی قلدری های آمریکا بایستد. براي ديدن عكسهائي از ادوار مختلف زندگي كاسترو رو ادامه مطلب در پائين اين صفحه كليك كنيد.
دکتر علیرضا شاپور شهبازی از بزرگترین هخامنشی شناسان جهان، پس از یک دوره بیماری طولانی به تاریخ ۲۵ تیرماه در آمریکا در گذشت. پیکر این استاد روز 9 مرداد 85، از مقابل مجتمع بیمارستانی و MRI شیراز به گورستان قدیمی بهشت فاطمه در محله قصردشت شیراز و از آنجا به سمت آرامگاه حافظ شیراز تشییع شده و در قطعه مشاهير فارس و در کنار شخصيت هايي چون فريدون توللي، سيد علي مزارعي، به خاک سپرده شد.
کوروش کمالی سروستانی، مدیر سابق بنیاد فارس شناسی، پژوهشگر و مدیر دانشنامه فارس از دوستان بسیار نزدیک دکتر علیرضا شاپور شهبازی بود که به بهانه درگذشت وی و در نمابری به ایسنا منطقه فارس به معرفی این پژوهشگر و استاد سابق دانشگاه پرداخته است.
دکتر علیرضا شاپور شهبازی به سال 1321 در شیراز زاده شد و پس از به پایان رسانیدن دوره دانشگاهی و دریافت دانشنامه لیسانس به عنوان دانشجوی برگزیده به انگلستان اعزام شد واز دانشگاه لندن فوق لیسانس در باستان شناسی آسیای خاوری و دکتری در باستان شناسی هخامنشی گرفت. وی چند سال به عنوان استاد دانشگاه شیراز به تدریس تاریخ و باستان شناسی ایران و یک سال نیز رییس بخش تاریخی موزه ایران باستان بود.
وی در آبان ماه 1353 « بنیاد تحقیقات هخامنشی » در تخت جمشید تأسیس کرد و به پژوهش در مورد هخامنشیان ادامه داد و در این دوران کتاب های فراوان به زبان های فارسی و انگلیسی و فرانسه منتشر کرد. که از آن جمله « شرح مصور تخت جمشید » و « شرح مصور نقش رستم » است.
از شادروان دکتر شاپور شهبازی علاوه بر مقالات فراوان به زبان های فارسی و انگلیسی بیش از پانزده کتاب پیرامون آثار، شخصیت ها و تاریخ و فرهنگ هخامنشیان منتشر شده است که برخی از آنان عبارتند از: « راهنمای مستند تخت جمشید »، « ماد و هخامنشی »، « کوروش بزرگ »، « جهانداری داریوش بزرگ »، « یک شاهزاده هخامنشی »، « پژوهش های هخامنشی»، « راهنمای جامع پاسارگاد »، « نقوش اقوام هخامنشی » و...

ایران یکی از بزرگان پژوهش در تاریخ دیرینش را از دست داده است. ساخته شدن مردانی چون او، هزینه گزاف و زمانی طولانی را میطلبد. "ریچارد فرای"، باستان شناس و شرق شناس مشهور انگلیسی در توصیف او گفته است :
" شهبازي بهترين نويسنده و ماخذ تاريخ هخامنشي نه تنها در ايران، که در دنيا بود "
امیدوارم ضایعه از دست دادن این استاد تمدن شناس قابل جبران باشد. این در حالی است که ریاست محترم سازمان میراث فرهنگی، در مراسم به خاک سپاری این سرمایه ارزشمند حضور نداشته است!
با تشکر از پایگاه پژوهشی آریا بوم که این خبر را از طریق پست الکترونیک به اطلاع علاقمندان تاریخ این سرزمین رساندند.
روانش شاد و در جوار حافظ شیراز قرین رحمت باد
دوست عزیزی که از بازدید کنندگان وبلاگ بود، مرا به دیدن وبلاگ در کندو کاو خورهه تشویق کرد. وبلاگی که ظاهرا از روستایی در نزدیکی محلات آپ می شود. موضوع برایم جالب بود و امیدوارم سه عزیزی که تدوین این وبلاگ را به عهده دارند در کارشان موفق باشند و در دوره های زمانی کوتاه تری آن را آپ کنند . این وبلاگ به روستای خورهه می پردازد. بر اساس نوشته های این وبلاگ، یک مرکز پژوهشی کشاورزی و فناوری و نیز یک پایگاه اینترنتی در این روستا سنت گذشته را با فناوری امروز پیوند داده است. برای من که خودم در گیر استقرار سرویسهای اینترنتی هستم، موضوع بسیار با ارزش و جالب آمد و امیدوارم مبحث آی سی تی های روستائی بیش از پیش در کشورمان جدی گرفته شود .چون ساده ترین نتیجه آن را در همین پست وبلاگ ميبينيد و آن اينكه اين سه جوان عزیز با رسانه وبلاگ با من سخن گفته و بنده از اینجا آنها را به شما عزیزان معرفی مي نمايم.
بخشی از وبلاگ آنها چنین است که در ذیل میبینید :
دهستان خورهه بر سر راه تهران-اصفهان واقع است. وقتی از تهران به سمت اصفهان می روی بعد از سلفچگان و نرسیده به دلیجان دودهک قراردارد. کمی بعد از دودهک یک جاده از خیابان اصلی جدا می شود که به سمت خورهه و آبگرم و روستاهای نزدیک خورهه (ورین- طایقان- عیسی آباد و ...) می رود. خورهه تقریبا شمال شهرستان محلات واقع شده است.
برای دیدن ادامه موضوع اینجا را کلیک کنید.
نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است. محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند. به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند "
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد
به متن ذیل رو طی وبگردی های شبانه ام برخوردم و آن را بسیار جالب دیدم. اگر چه در توضیحات نوشته شده بود که متن وصیت نامه ایشان است. در این خصوص کمی تردید دارم!! اما به هر تقدیر آن را در اینجا درج می کنم.
بسم الله الرحمن الرحيم
دلم گرفته از اين روزها ، دلم تنگ است
ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است
مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست
هزار عرصه براي پريدنم تنگ است
چگونه سر کند اينجا ترانه خود را
دلي که با تپش عشق او هماهنگ است
هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد
چگونه راه بجويد که روبرو سنگ است .
خورشيد در پس کوههاي ستبر عزم رفتن دارد و من در غروب دلتنگي ، دست پريشان دل را فشرده ام و سر بر شانه آشفتگي به دنبال زانوي محرمي مي گردم .
نخلستان بني نجار کجاست ؟
حلقوم چاههاي آشنايش کو ؟
بهانه اي در حلقومم گره خورده است !
بهانه اي که هجم هجومش تکلف کلامم را از هم پاشيده است .
آشنايان معذورم بداريد از اديبانه سخن گفتن که سوزش اين زخم چنان آه از نهادم بر آورده است که رشته هم ضابطه هاي نيک سخن گفتن را دريده است .
بگذاريد چون او سخن بگويم و و بي هيچ تکلفي از درد بنالم .
ديروز بود که آمدي ، ازدل کوير ، کويري که تو را جوشاند تا چشمه زلالي باشي براي هميشه حلقوم هاي تشنه و دست جادوگر دنيا در برابر اين عطاي عظمي چه تقدير شگفتي از کوير نمود که تا انتهاي ابد نامش را در قاموس دلهاي دگرگونه جاودانه ساخت که پيش از تو کوير تنها يک برهوت گمشده بود و پس از تو يک آشنا سرزمين کشف ناپذير .
ديروز که آمدي چشمه زلالي شدي براي حلقومهاي تف ديده انديشه مان ، دستها ي سرگردانمان را فشردي و بي هيچ تاملي در کوچه هاي بن بست، درب گلين خانه فاطمه را نشانمان دادي .
خانه کوچکي که خود سرودي از همه تاريخ بزرگتر بود .
ديروز که آمدي قفل تمامي دربهاي کليد شده انديشمه مان را شکستي و ياري مان دادي که علي را کشف کنيم .
ديروز که آمدي ...
چه مي گويم ؟ مگر مي شود حجم آنهمه حادثه را دردخمه کوچک ذهن گنجاند . مگر مي شود تو را و عظمت انديشه ات را به وصف نشست که تو در حصار تنگ کلام نمي گنجي . عظمت تو را تنها بايد به تماشا نشست ، به چشيدن ،به لمس کردن که حجم تو اي کشف ناپذير ، هرگز به حقارت دستهاي کوچکمان نمي آيد .
بگذار وصف تو را به ديگر سوي نهم و چون هميشه که از هجوم حجم تنهايي به تو پناه مي آوردم ، اين بار نيز زانوي محرمت را بيابم و سنگيني حلقومم را براي آن مويه کنم که توصيف تو به چه کار مي آيد ؟
توصيف تو به چه کار مي آيد ؟
نه تو آنقد رکوچکي که من با تلاش حقيرانه ام بزرگ نشانت دهم و نه آنقدر من بي دردم که دامن درکت را رها کنم و جداي از تو به توصيف بنشينم .
تو به من آموختي که در اوج همه تنهايي ها و سردرگمي ها و پريشاني ها ، براي رهايي از عقده هاي بغض که نه ، چه مي گويم ؟! اگر بغضها نباشند ، يقينا " بي تفاوتي ها هستند ، غفلتها هستند ، فراموشي ها هستند ؛ براي ياد آوري اصالتها و آرمانها و عشقها و شورها ، براي ترس از فراموشي خويشتن ، نامه اي بنگارم ، نامه اي براي همه عصر ها و نسلها
و من سنت تو را براي تو مي نويسم ، تويي که محرم تريني براي اين حلقوم .
اي بي قرار ترين ميهمان شام !
اندکي در شام دلم قرار گير ، اگر چه ميدانم که حجم حضورت در حقيرستان دلم نمي گنجد .
سالهاست که تو رفته اي ، آنچنان شتابناک که از خويشتن شرممان شد .
سالهاست که تو رفته اي ، اما هنوز مصلحت انديشان ما ،مصلحت نمي بينند که تو زنده باشي و انديشمندان ما صواب را در اين ديدند که هنوز تو اشتباهاتي داشته باشي و اين اشتباهات بهانه اي باشد که در جمع دوستداران تو حضور نيابند .
اشتباهاتي که نمي دانم چرا هيچ کس نمي داند که مصداقش در چيست ؟
تو گويي هيچ کس علاقه اي به نشان دادن مصاديقش ندارد .
من اما ،
من اما ، اگر حلقوم انديشه ام ياري دهد ، خواهم گفت که اشتباهات تو چيست و چه کساني از آن رنج مي برند ، رنج که نه ،
بگذار بگويم برادر ،
بگويم که اشتباهات تو زيستن خيلي ها را به خطر انداخته است .
همان گونه که نامت ، نان خيلي ها را به خطر انداخته است .
خيلي هايي که ميشناختي ، مي شناسم و خواهند شناخت .
سالهای میانی دهه نود بود که طوفان جنگ در سرزمین سر سبز بوسنی و هرزگوین وزیدن گرفت. جنگی که جنگاوران آن از کوچه پس کوچه هایی که در آنها دست به اسلحه می شدند، خاطره ها داشتند. خاطراتی ازغم ها، شادی ها، عشق ها و... امروز این جنگ آوران، از آن کوچه پس کوچه ها و خانه های زیبای نماد معماری بالکان، بود دود، باروت و خون استشمام کرده و پیکر دوستان خود را غرقه در خون در زمین چمن تنها استادیوم فوتبال سارایوو به خاک می سپردند. دوستانی که با هم بزرگ شده و زمانی در مدرسه، آموزه های مارکسیسم و پایه های ماتریالیست دیالیکتیک را به هر زحمتی به ذهن می سپردند.
نسل کشی، کشتار، قتل عام، تجاوز و ...
اینک دهه ای از آن روزهای سیاه در این جهنم سبز گذشته است. بوسنی وهرزگوین که به زحمت چنگ و دندان و قیمت دها هزار کشته و مجروح، امروز صاحب صندلی در سازمان ملل شده است، سعی در فراموش کردن آن روزهای دهشتبار دارد که.... یکروز صبح، تیتر تلکس خبرگزاری های جهان، خبر مرگ سوال برانگیز "اسلوبودان میلوشویچ"، رئیس جمهور سابق جمهوری "گرجستان و مونتنگرو" را به خود می بیند.
کسی که از زمان کشتار بالکان، یکی از مسئولین و مسببین آن قتل و عام ها شناخته شده و در زندان دادگاه جنایات جنگی لاهه ، به طرز مشکوکی فوت میکند.
مجددا خبرگزاریها و رسانه های عمومی جهان، جهت معرفی این جناب متوفا!! با باز کردن زخم چرکین پرونده جنگ بوسنی، آمار و ارقام تلفات وخسارات این جنگ را یاد آوری میکنند. مرگ میلوشوویچ و بازخوانی مجدد پرونده سقوط یوگوسلاوی، تشکیل جمهوری بوسنی و جنگ داخلی آن، مرا بر آن داشت که به شکلی تفضیلی و حتی المکان ریشه ای به بالکان و تاریخ پر فراز و نشیب آن بپردازم.
با امید به اینکه، برعکس حافظه بی اشتباه تاریخ، ملت بوسنی و هرزگوین، آن روزهای تلخ را به فراموشی بسپارند، این نوشتار را تقدیم به همه مردان و زنانی میکنم، که در طول تاریخ در راه ایستادگی بر اصول و عقایدشان، دست از جان شستند و قامت سبز خود به خاک گل کوزه گران سپردند. آنانی که می دانستند، در فصلی نو و بهاری دیگر، از این خاک لاله ها خواهد روئید.

قسمت نخست : از قرون وسطی تا تشکیل استان بوسنی عثمانی
گروهی از اسلاوها، در قرن ششم و اوایل قرن هفتم میلادی، به محدودۀ بوسنی، صربستان و مونتنگروی فعلی کوچ نموده و در این سرزمین ها ساکن شدند. به دنبال آن،کرواتها که برخی مستندات آنها را آریایی نژاد معرفی میکند، در ربع دوم قرن هفتم به بوسنی یورش برده و پس از پیروزی بر اسلاوهای مهاجر، حکومتهای ملوک الطوایفی را در مناطق مختلف ایجاد نموده و هر حکومت محلی را " ژوپا " نامیدند.
در قرن دهم، به مدت کوتاهی، بوسنی بخشی از دولت صربی "کاسلاو" شده و پس از مرگ کاسلاو، بوسنی به زیر یوق حکومت کروات "کرسیمیر دوم" در آمد.در آخرین سالهای قرن دهم یعنی در سال 997، سربازان بلغاری ساموئل، بوسنی را تصرف کردند. اما این قوم تازه وارد نیز پس از شکست ساموئل از روم شرقی، بوسنی را به این امپراطوری واگذاردند.
اواخر قرن یازدهم، بوسنی به دو بخش تقسیم شد که بخشی به کرواسی ملحق شده و بخشی به دست حکومت محلی "دوکلیا" که درمحدوده مونتنگروی فعلی قرار داشت، افتاد. تا اینکه مجارها در سال 1137 موفق به تسلط بر بخش اعظم بوسنی شده و پس از 30 سال تاخت و تاز در آن، سربازان روم شرقی مجددا به سال 1167غنیمت سابق را باز پس گرفتند.
این کشمکش های میان مجارها و رومیان، تا سال 1180 ادامه داشت، تا اینکه دراین سال پیمانی میان دو امپراطوری منعقد گشت و و بوسنی جزئی از خاک مجارستان اعلام شد. اگر چه این الحاق تا پایان قرون وسطی ادامه یافت، اما صرفا موضوعی تشریفاتی بود و در برخی از ادوار تاریخ مجارها موفق به ابقاع حکم رانانی دست نشانده خود شدند.
در آن دوره، منطقه کوهستانی بوسنی در بخش های مرکزی و شمالی، تحت الحمایه مجارهای کاتولیک و در منطقۀ "هیوم" (هرزگوین فعلی ) که ازسال 1168 عملا از بوسنی جدا شده بود، زیر چتر خاندان سلطنتی صرب "نمانیچ" بود.
بوسنیائی هائی که که از قرن نهم به بعد مسیونرهای مذهبی کاتولیک را دیده بودند، تا پایان قرن دهم به جز بخش زیر نگین صربستان، کاتولیک شده بودند. هیوم که طبق سطور فوق زیر حمایت صربستان بود، کلیسای ارتودکسی داشت که وابسته به کلیسای مستقل ارتدکس صربستان بود.
در سال 1235، مجارهای که از خودمختاری نسبی کلیسای کاتولیک مستقر در بوسنی سخت بر آشفته بودند، پاپ کلیسای روم شرقی را به صدور حکم جهاد علیه بوسنی به دلیل تقاریر نادرست از کاتولیک تحریک کردند. پاپ نیز به عنوان الحاد مذهب کاتولیک در بوسنی، این حکم را صادر نمود و مجارها از سال 1235 تا 1241، آنجا را به اشغال خود درآوردند. همین اشغال و جو متشنج ایجاد شده، بوسنیائی ها را به مبازره منفی علیه مجارها کشانده و ریشه های اعلام خود مختاری کامل کلیسای بوسنی پس از پایان اشغال مجارها بود.
پس از این اشغال و تبعات آن، بوسنیائی ها مجددا در سال 1318 با حاکمیت "استفان کوترومانیچ"، قدرت مجددی یافتند. او با همپیمانی سیاست مدارانه با مجارها، قدرت نجبای کروات را کاهش داد. در پی آن کوترومانیچ در توسعه قلمرو خود، به سراغ "هیوم" (هرزگوین) که جزو خاک صربستان بوده و پس از مرگ پادشاه صرب "میلتون"، تضعیف شده بود رفت و آنجا را ضمیمه بوسنی ساخت.
کوترومانیچ که در سال 1347 رسما کاتولیک شده بود، در راستای تضعیف کلیسای کاتولیک بوسنی، از گروهی ازمسیونرهای مذهبی فرقه " سنت فرانسیس " که وارد بوسنی شده بودند، حمایت نمود. این فرقه تا سال 1465 یعنی زمان حمله ترکهای عثمانی، یازده دیر در بوسنی برپا ساختند.
کوترومانیچ در سال 1353 در گذشت و برادر زاده نوجوان وی " تورکوی اول" در سن دوازده سالگی، جانشینش شد. تورکوی اول، به دلیل عدم ایجاد تشکیلات عریض و طویل و قدرتمند زنجیره ای در اداره بوسنی کوهستانی و صعب العبور، در نخستین سالها، شاهد از هم گسیختگی در حکومتش شده و نهایتا تا سال 1360 موفق به ایجاد و بسط قدرت سابق عموی متوفای خود شد. در راستای بسط این قدرت، او موفق به ضمیمه ساختن "درینا"، "لیم" و تمامای "هیوم" به قلمرو حکومتش شد.
پس از اشغال کامل هیوم که طی سالهای نخست حکومتش سر به عصیان برداشته بود، همزمان با انقراض سلسله پادشاهی صرب "نمانیچ"، تورکوی ادعای پادشاهی صربستان را نمود.
در همین راستا و به سال 1377، تورکوی که خود نیز از نوادگان بنیان گذاران سلسله صرب "نمانیچ" بود، در "میلشور" واقع در منطقه "لیم" که به تازگی بدست سربازان او فتح شده بود، تاجگذاری نموده و خود را پادشاه صربستان و بونی خواند. این تاجگذاری نخستین اعلام پادشاهی منسجم در بوسنی بود.
اودرادامه و با راه انداختن جنگ های بیشتر، بر سر تاج و تخت مجارستان، به سرزمین های بیشتر کروات دست یازید.
به قرن پانزدهم می رسیم که بیشتر وقایع آن حول جنگ وگریز و کشمکشها با ترکهای عثمانی و مجارهائی که با زد وبند با بزرگان صرب، موی دماغ شاه بوسنی می شدند، گذشت.
این سده، دو شاخصه دیگر نیز در تاریخ بوسنی دارد. نخست اعلام استقلال "استفان ووکیچ کوزکا" در هیوم و اعلام لقب "هرزگ هیوم و ساحل" برای خود، که مبنای نام گذاری امروز منطقه هرزگوین است و دیگری ضد و بند سیاسی بین پاپ و شاه " توماش" و افول و نابودی کلیسای بوسنی است. در سال 1459، شاه توماش که جهت مقابله با ترکان عثمانی که تهدیدی جدی محسوب می شدند، نیاز به کمک پاپ یافته بود. بر همین مبنا، او از روحانیون کلیسای بوسنی خواست که یا تغییر مذهب دهند و به کلیسای روم شرقی بپیوندند و یا به ظاهر دست از تبلیغ مذهب کاتولیک بوسنی بردارند.
اما مهمتر از همه، قرن پانزدهم سده سقوط پادشاهی ها مسیحی پیش گفته و آغاز اشغال بوسنی به وسیله ترکهای مسلمان عثمانی بود.
عثمانیان که ادامه سلسله پادشاهی سلجوقیان ترک مهاجر از ترکستان به آسیای صغیر بودند، با شکست پادشاه روم شرقی (کنستانتین پول)، و اشغال قسطنطنیه پایتخت روم شرقی، آنرا به استانبول تغییر نام دادند. شکست روم شرقی به دست سلطان محمد دوم که سلطان محمد فاتح لقب گرفت، سرآغاز فتوحاتی شد که وسعت امپراطوری هفتصد ساله عثمانی را به 6.5 میلیون کیلومتر مربع رساند. به گونه ای که بعدها، حضور چند صد ساله این سلسله را در جای جای تاریخ یونان، سوریه، اردن، عراق، فلسطین و روند تشکیل کشور اسرائیل و نیز تمامی شبه جزیره عربستان میتوان دید.
عثمانیان درسال 1465، به فرماندهی "سلطان محمد دوم" تقریبا تمام بوسنی را اشغال نمودند. اگر چه آخرین دژ هرزگوین، پس از سالها مقاومت در سال 1481، سقوط نمود و حتی منطقه "یایچه" در بوسنی به مدد کمکهای یک پادگان مجاری تا سال 1527 به مقاومت در مقابل ترکها ادامه داده و در این سال ، پس از شصت و هشت سال مقاومت سقوط نمود.
تورسون بیگ مورخ ترک که به همراه لشکر سلطان محمد فاتح وارد بوسنی شده بود، در کتاب تاریخ ابولفتح در خصوص فتح بوسنی چنین می نویسد :
" در این عملیات مبارک، به طور کلی چهار ولایت تصرف شده و به خاک امپراطوری عثمانی ملحق شدند. یک استاندار و تعدادی قاضی منصوب شدند، مامورانی برای معادن تعیین شدند، و برای رعایایغیر مسلمان جزیه قانونی تعیین شد. سلطان با غنائم فراوان و ثروت بی پایان، از این عملیات فرخنده دوباره به مقر حکومتی در استانبول، بازگشت."
پس از حمله برق آسای نیروهای عثمانی، پادشاه "استفان توماشوویچ" به جانب سوکول فرار نمود. "محمود پاشا" وزیر سلطان محمد نیز در تعقیب او به همراه عده ای از افراد ارتش ترک، روان شده و نهایتا او را در شهر "کلویچ" پناه یافته دیدند. این شهر پس از محاصره، تسلیم شده و استفان توماشوویچ تحویل سلطان شد. سالطان نیز بی درنگ دستور اعدام او را صادر نمود.
محمود پاشا، پس از آن در جهت یافتن برادر کوچکتر پادشاه به زوکای لشکر کشید و او را نیز دستگیر نموده و در ادامه برنامه تصرف کامل بالکان، به هرزگوین شتافت تا آنجا را نیز به تصرف درآورد.
پیش از اشغال، این سرزمین به دو بخش "سرزمین های شاه" یعنی بوسنی بزرگ و "سرزمین های دوک" یعنی هرزگووین تقسیم می شد. عثمانی ها نیز پس از تسلط بر بوسنی، در شکل تقسیم بندی این سرزمین تغییری ایجاد ننموده و آنها را "بوسنی بزرگ" و "هرزگوین" نام نهادند.
بوسنی می رفت که در گذر زمان بافت متفاوت مذهبی نسبت به پیش از حمله عثمانی ها پیدا کرده و در کنار مذاهب کاتولیک و ارتودکس، دین اسلام را نیز با صدای اذان از گلدسته مساجد تازه تاسیس خود بشناسد. .
ادامه دارد....
منابع این قسمت :
مسلمانان بوسنی و هرزگون. مارک پنسون. ترجمه مهوش غلامی. انتشارات اطلاعات.1374
ریشه های تاریخی جامعه بوسنی مدرن د دوره عثمانی و قرون وسطی . جان. وی .ای. اشتاین. دانشگاه میشیگان
بوسنی در زمان سلطه عثمانی . کلین هیوود. دانشگاه لندن
بر آن شدم در چند قسمت به تاریخچه ای گذرا از نخستین پادشاه ایران، کوروش کبیر بپردازم. چرا که وی با عنوان مبدع حقوق بشر در تاریخ بشریت شناخته شده و حتی بسیاری از دیدگاههای وی، در هزاره سوم میلادی نیز به مرحله عمل نمی رسد. او از افتخارات ایران است و منشور حقوق بشر او سندی بر تمدن و فرهنگ بسیار بالای ما ایرانیان است.
قسمت آخر (ادامه مطلب تدوینی در ۱۳ اسفند ۸۴ )
او ملکه ماساژت را خواستگاری می کند. این امر ملکه را بسایر گران میاید و جوابی بسیار توهین آمیز می دهد. کوروش لشکر کشی آغاز می کند و جنگی درمی گیرد. پسر ملکه دراین جنگ دستگیر شده و خودکشی می کند.و.... طی این سلسله جنگهاست که کوروش مجروح و در نهایت فوت می کند.
در خصوص قتل کوروش در این سلسله جنگها، تعابیر مختلفی موجود است. اما آنچه مورخین را بر مرگ او متفق داشته است، وفاتش طی جنگ با قوم ماساژت است.
در زمان مرگ او، ایرانیان بر چهار گوشه عالم، از سمت شرق تا اقیانوس هند، از سمت غرب تا کرانه های مدیترانه، سوریه و فلسطین، از سمت شمال کرانه های دریای خزر (سکاها که در تمام طول مدت فرمانروایش با آنها در جنگ و گریز بود، در منطقه گرگان کنونی می زیستند) و جنوب به کرانه های خلیج همیشه فارس، استیلا یافتند.
او با انسان دوستی که داشت، هرگز فتوحات و کشورگشائی هایش را مبنایی بر قتل، غارت و چپاول نگذاشت و در زمانی که آقا مجمد خان قاجار، بیش از 2000 سال بعد، خود با افتخار، آخرین جفت چشم را نیز از کاسه درآورده و در کشور خود، با ایجاد بیست هزار نابینا، کرمان را به شهر بی چراغان معروف می کند، کوروش کبیر در فاصله دورترین نمدنها تا ایران، سربازان خود را مجبور به احترام به دین مردم انجا می کند. در حالی که خود پیرو آئین زرتشت بوده و یکتا پرست بود.
کوروش طی فتح بابل، یهودیان که سالها به عنوان برده بودند، را به پرداخت مبالغ بالائی زاد سفر، رهسپار ارض موعود میکند و تا امروز نیز، مورد احترام این قوم همیشه آواره بوده است. شاید بد نباشد، از آدلف هیتلری یاد کنیم که دو هزار سال بعد، با ادعای بسیار بالای آریایی نژاد بودن، آن هم در اروپای مدعی حقوق بشر، و با همه تعابیر مختلف از عدد کشتارهای او، بی شک یکی از به نام ماندنی ترین آزاردهندگان این قوم بوده است.
جالب این است که کوروش با پس زمینه های اعتقادی بالایی که از زرتشت دارد، بر مزار خود نقش این جمله را سفارش و وصیت نموده است :
"ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی، زیرا که می دانم خواهی آمد، من کوروش هستم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کردم. پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر "
از جمله موضوعات دیگری که همواره در خصوص کوروش، محل بحث بوده، تشکیک بر سر عبارت ذوالقرنین است که در قرآن ذکر شده و اقوایل بسیار بر این بوده که او کسی جز کوروش کبیر نیست. آیا چنین است؟
خداوند در آیه ۸۳ سوره کهف چنین می گوید: "و یسالونک عن ذی القرنین قل سائلو علیکم منه ذکرا"
ظاهرا از متن آیه و ترجمه آن ، چنین بر می آید که پیش از نزول اسلام نیز در فرهنگ عوام اعراب، نام ذوالقرنین وجود داشته است که مردم از پیامبر در خصوص ان می پرسیده اند.
آنچه از آیه بر میآید، این است که ذوالقرنین، مردی با کلاهی دو شااخ به سر بوده است، که از بندگان نیک خداوند بوده و با قدرتی که خداوند به او اعطا کرده، قدم در راه اشاعه نیکی در جهان گذارده و به فرموده قرآن، به واسطه سلطنت و برتری، خیر این جهان و نیکی و نیک مردی، خیر آن جهان را بدست اورده است، به جماعتی ستمکار در مغرب برخورده است و آنها را عقوبت داده است. در عین حال سدی میان دو کوهبنا نموده، که دو کوه به همراه آن، مجموعه دیواری استوار و محکم شده اند. این سد، از آهن ساخته شده است. بر اساس همسن آیه، او عمری بلند داشته است.
مورخین در خصوص شخصیت ذوالقرنین، نظر به سرداران و فرمانروایان متعددی داشته اند، که از جمله آنها میتوان به اسکندر مقدونی، اشاره نمود.
اسکندر، بنا بر اتفاق همه مورخین در سنین زیر چهل از دنیا رفته است، و اینکه سد آهنینی که دراین آیه، بدان اشاره شده است، بنا بر نظر مورخین، سدی است که جهت جلوگیری از نفوذ اقوام یاجوج و ماجوج (در حوالی دریای خزر می زیسته اند) به سرزمین ماد، در محلی به نام تنگه داریال کشیده شده است. بنا بر گفته ها، این سد هنوز هم موجود است و به آن دمیر قاپو یا دروازه آهنین گویند. از طرفی، در این آیه، ذوالقرنین فردی یکتا پرست معرفی شده است که اسکندر مقدونی فاقد این خصیصه بود. در خصوص انتساب ذوالقرنین به شخصیتهای مختلف در فرهنگها و تمدنهای متعدد، نظرات متعددی وجود دارد که جهت مشاهده تمامی انتسابات و ادله رد یا تردید آن، اینجا را کلیک کنید .
در نهایت موضوع بدین جا ختم می شود، که شادروان حضرت آیت الله العظما سید محمد حسین طباطبائی در، تفسیر المیزان، ذوالقرنین را کوروش کبیر می داند.
فارغ از تشکیکات در شخصیت ذوالقرنین، مورخین مختلف در ادوار مختلف تاریخ، نظرات بدون استثنا، ستودنی از وی و تمدن پارسی دارند که اشارات جمع آوری شده از برخی مورخین، چنین است :
گزنفون می گوید: کوروش سطوت و رعب خود را به تمام روی زمین نشان داد به طوری که همه را مات و مبهوت ساخت و حتی یک نفر جرات نداشت از حکم او سرپیچی کند و نیز توانست دل های مردمان و قلوب ملل را طوری فریفته ی خویش سازد که همه می خواستند جز اراده ی او کسی بر آن ها حکومت نکند.
کنت کو بینو، مورخ و سیاستمدار قرن نوزدهم فرانسه، درباره ی کوروش می نویسد: او هیچ گاه نظیر خود را در جهان نداشته، این یک مسیح بود و مردی که درباره اش تقدیر مقدر داشته بود باید برتر از دیگران باشد. او یک انسان کامل و یک راد مردی بود که به حکم تقلید باید برتر از دیگران باشد.
هردوت گوید:کوروش پادشاهی بزرگوار، بخشنده و آسان گیر بود و مانند دیگر خسروان ایران به مال و منال علاقه نداشت، داد ستمدیدگان می داد و خیر خواهی مردم را می خواست.
آنچه بیش از نظرات تمامی مورخین طول تاریخ، موضوع احترام و افتخار کوروش کبیر را برای ما ملت ایران، بزرگ تر می سازد، این است که منشور (فرمان) کوروش کبیر، امروزه ارجح بر هر قانون حقوق بشری در دنیاست. زمانی که هنوز قریب به دوهزار سال، به کشف رسمی قاره آمریکا و تشکیل ایلات متحده آمریکا، با آن همه جنگهای داخلی مانده بود، ایرانیان واضعین قوانین حقوق بشر بوده اند. امروزه نمونه ساخته شده، منشور حقوق بشر کوروش کبیر، به عنوان یک فرمان جهانی در سازمان ملل متحد، مظهر صلح، عدالت و برادری انسانها با یکدیگر است. مجسمه تندیس کوروش کبیر و لوحی نوشته شده از سوی شهرداری سیدنی، در پارک ویژه المپیک سیدنی، یکی از مضامین این المپیک است. المپیک که نمادی از صلح و انسان دوستی، برادری و مروت میان ملل مختلف جهان است.
ناگفته ها در خصوص این ابر مرد بزرگ جهان بسیاراست. تدوین سطر سطر این پژوهش، رعایت امانت و تطبیق در صحت مندرجات آن، مرا ناگزیر از کند و کاو و جستجوی بسیار نمود. طی این جستجو، بیش از پیش عظمت این مرد و افتخار او برای همه ایرانیان، بر این حقیر هویدا گشت. نامه های الکترونیکی متعددی به آدرس این جانب ارسال شد، که باب جدید از دوستی را در میان شما عزیزان، برایم گشود. ازهمه این دوستان جدید، سپاسگذارم و آرزومند موفقیت همه ایرانیان در گوشه گوشه دنیا هستم.
امیدوارم نسل ما نگاهبان خوبی برای حفظ آثار بجا مانده از نیاکانمان باشیم و این امانت را در تنگه بلاغی، به بهانه سازندگی دیگری نظیر سد سیوند، نابود نکنیم.
می روم تا پس از این، برگ دیگری از تاریخ پرفراز و نشیب کشورم را ورق بزنم، جائی بگریم و جائی افتخار کنم. کشوری که امیدم این است، از این پس تا ابد تاریخ، روی جنگ و خونریزی نبیند و من، تو و فرزندانمان سازندگان فردای نسلهای پس و پس از آن باشیم.
به امید کمی بعید آن روز!!!
کوروش ش
بیستم اسفند هزار وسیصد و هشتاد و چهار
2:45 صبح
![]() |
![]() |
|
| بنای بادبود کوروش کبیر در پارک المپیک سیدنی بر گرفته از وبلاگ پینک فلویدیش |
سایر منابع : دایره المعارف ویکی پدیا، مجله اینترنتی فریا، پرشیان تاک و وبلاگ پژوهشهای ایرانی
این روزهای، اخبار مربوط به برنامه های هسته ای جمهموری اسلامی ایران، بخش عمده ای از نیرو و زمان رسانه ها گروهی و دستگاه های اطلاع رسانی کشور و جهان را به خود اختصاص داده است. در این میان، شورای امیت سازمان ملل متحد، نهادی است که در طول تاریخ خود، دوبار از نزدیک، با ایران و مباحث ان مرتبط بوده . نخستین بار در جریان تصویب قطعنامه 598 و آتش بس نیروهای نظامی دولتین ایران و عراق و دومین بار، طی موضوع تحقیقات دستاوردهای هسته ای دانشمندان اتمی ایران و جنجالی که به وسیله کشورهای غربی در خصوص فعالیت های هسته کشورمان و تولید ارونیوم غنی شده (پلوتونیوم)، ایجاد شده است. بر آن شدم به صورت خلاصه به این شورا که نهاد مهمی از سازمان ملل است، بپردازم. اگر چه تحریر مقاله ای تفضیلی در خصوص سازمان ملل متحد، تاریخچه پیدایش، سازمانهای وابسته و رسالت هر یک، از جمله مقالاتی است که طی نوروز 1385 در این وبلاگ از نظر خواهید گذراند، لیکن ذیلا به صورت خلاصه به یکی از با نفوذترین نهادهای تصمیم گیرنده بین المللی و رسالت آن پیرو اساس نامه تدوینی، پرداخته میشود. نخستین جلسه این شورا، در هفتم مارس 1946 بر اساس ماده 23 منشور سازمان ملل متحد، با شرکت 15 عضو آن تشکیل شد.بر اساس اصل 23، از این 15 عضو، 5 کشور اعضای ثابت و 10 کشور اعضای غیر ثابت هستند که برای مدت دو سال و طی جلسه مجمع عمومی سازمان ملل، انتخاب می شوند. این 5 عضو ثابت یاد شده، جمهوری خلق چین، ایالات متحده امریکا، جمهوری فدراتیو روسیه (سابقا اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی)، فرانسه و انگلستان هستند. شورای امنیت دارای وظایف و اختیاراتی است که ماده 24 منشور سازمان ملل ، در خصوص آن چنین می گوید :
"به منظور تامین اقدام سریع و موثر از طرف ملل متحد اعضای آن مسئولیت اولیه حفظ صلح و امنیت بینالمللی را به شورای امنیت واگذار مینمایند و موافقت میکنند که شورای امنیت در اجرای وظایفی که به موجب این مسئولیت بر عهده دارد از طرف آنها اقدام نماید. شورای امنیت در اجرای این وظایف بر طبق مقاصد و اصول ملل متحد عمل میکند. شورای امنیت گزارشهای سالانه و در صورت اقتضا گزارشهای مخصوص برای بررسی به مجمع عمومی تقدیم میدارد. اعضاء ملل متحد همینطور موافقت مینمایند که تصمیمات شورای امنیت را بر طبق این منشور قبول و اجرا نمایند.علاوه بر این به منظور کمک به استقرار و حفظ صلح و امنیت بینالمللی به وسیله به کار بردن تدابیری جهت صرف حداقل منابع انسانی و اقتصادی جهان برای تسلیحات، شورای امنیت مکلف است با کمک کمیته ستاد نظامی مذکور در ماده 47 منشور طرحهایی برای وضع اصول تنظیم تسلیحات تهیه و به اعضاء ملل متحد تقدیم نماید. هر عضو شورای امنیت دارای یک رای است وتصمیمات شورای امنیت راجع به مسائل مربوط به آئینکار با رای نه (9) عضو اتخاذ میشود.همچنین تصمیمات شورای امنیت راجع به سایر مسائل با رای مثبت نه (9) عضو که شامل آراء تمام اعضای دائم باشد اتخاذ میگردد به این شرط که در مورد تصمیماتی که به موجب مندرجات فصل ششم و بند سوم از ماده 52 اتخاذ میشود طرف دعوی از دادن رای خودداری نماید . شورای امنیت به نحوی تشکیل خواهد شد که بتواند دائماً قادر به انجام وظایف خود باشد و بدین منظور هر یک از اعضای شورای امنیت در کلیه اوقات نمایندهای در مقر سازمان خواهد داشت. شورای امنیت جلساتی به فواصل معین خواهد داشت و هر یک از اعضای شورا در صورتی که مایل باشد میتواند توسط یکی از اعضای دولت خود یا نمایندهای که مخصوصاً بدین منظور تعیین گردیده است در آن جلسات شرکت جوید. شورای امنیت میتواند جلسات خود را در جاهایی غیر از مقر سازمان که برای تسهیل انجام وظایف خود مناسب بداند تشکیل دهد. طرفین هر اختلاف که ادامه آن متحمل است حفظ صلح و امنیت بینالمللی را به خطر اندازد باید قبل از هر چیز از طریق مذاکره ، میانجیگری ، سازش ، داوری ، رسیدگی قضایی و توسل به موسسات یا ترتیبات منطقهای یا سایر وسائل مسالمتآمیز بنابه انتخاب خود راه حل آن را جستجو نمایند.شورای امنیت در صورت اقتضا از طرفین اختلاف خواهد خواست که اختلافات خود را با شیوههای مزبور حل و فصل نمایند. شورای امنیت میتواند هر اختلاف یا وضعیتی را که ممکن است منجر به یک اصطکاک بینالمللی گردد یا اختلافی ایجاد نماید مورد رسیدگی قرار دهد بدین منظور که تعیین نماید آیا محتمل است ادامه اختلاف یا وضعت مزبور حفظ صلح و امنیت بینالمللی را به خطر بیاندازد. این شورا وجود هرگونه تهدید علیه صلح ، نقض صلح یا عمل تجاوز را احراز و توصیههایی خواهد نمود یا تصمیم خواهد گرفت که برای حفظ یا اعاده صلح و امنیت بینالمللی به چه اقداماتی برطبق مواد 41 و 42 باید مبادرت شود. به منظور جلوگیری از وخامت وضعیت، شورای امنیت میتواند قبل از آنکه بر طبق ماده 39 توصیههایی بنماید یا درباره اقداماتی که باید معمول گردد تصمیم بگیرد. از طرفهای ذینفع بخواهد اقدامات موقتی را که شورای امنیت ضوروی یا مطلوب تشخیص میدهد انجام دهند. اقدامات موقتی مذکور به حقوق یا ادعاها یا موقعیت طرفهای ذینفع لطمهای وارد نخواهد کرد شورای امنیت تخلف در اجرای اقدامات موقتی را چنانکه باید و شاید در نظر خواهد گرفت. شورای امنیت میتواند تصمیم بگیرد که برای اجرای تصمیمات آن شورا مبادرت به چه اقداماتی که متضمن به کارگیری نیروی مسلح نباشد لازم است و میتواند از اعضای ملل متحد بخواهد که به این قبیل اقدامات مبادرت ورزند این اقدامات ممکن است شامل متوقف ساختن تمام یا قسمتی از روابط اقتصادی و ارتباطات راهآهن ، دریایی ، هوایی ، پستی ، تلگرافی ، رادیویی و سایر وسائل ارتباطی و قطع روابط سیاسی باشد. در صورتیکه شورای امنیت تشخیص دهد که اقدامات پیشبینی شده در ماده 41 کافی نخواهد بود یا ثابت شده باشد که کافی نیست میتواند به وسیله نیروهای هوایی – دریایی یا زمینی به اقدامی که برای حفظ یا اعاده صلح و امنیت بینالمللی ضروری است مبادرت کند. این اقدام ممکن است مشتمل بر تظاهرات و محاصره و سایر عملیات نیروهای هوایی – دریایی یا زمینی اعضای ملل متحد باشد."
اقتباسی آزاد از : مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شید آوینی
طی تدوین مقاله چند قسمتی کوروش کبیر، نامه الککترونیکی از استاد ارجمند جناب آقای رضا مرادی غیاث آبادی دریافت نمودم که طی آن ، ایشان به یادآوری مباحثی در خصوص کوروش کبیر پرداختند.
بر خود واجب دیدم، برای ایجاد روحیه بحث و تبادل نظر در این وبلاگ، متن جستارهای مهمی از نامه ایشان را در این سایت قرار دهم. در عین حال که در بسیاری قسمتها، نظرات ایشان را لحاظ خواهم کرد و نسخه اصلاح شده، کوروش کبیر را حداکثر تا امشب آپ خواهم نمود.
ایشان مدیریت وبلاگ پژوهش های ایرانی که وبلاگی در خصوص فرهنگ ایران باستان و اختر باستان شناسی است را به عهده داشته و نویسنده و مورخ توانمندی هستند. از جمله کتب ایشان در خصوص کوروش می توان به کتاب "منشور کوروش هخامنشی" اشاره کرد. ایشان علاوه بر این کتاب تالیفات با ارزش دیگری نیز در حوزه های تخصصی تاریخ و اختر باستان شناسی دارند . مطالعه این وبلاگ پر بار را به همه علاقمندان تاریخ و فرهنگ ایران زمین توصیه می کنم.
در عین حال با تشکر فراوان از نامه ایشان، برخود وظیفه دیدم، علاوه بر ارسال پاسخ خدمت این استاد، آن را در همین پست قرار دهم.
در همین جا نیز از تمامی دوستانی که مطالب این وبلاگ را مطاله می فرمایند، خواهش می کنم، نظرات خود را در بخش " لطف به من" درج فرمایند. بنده از اینکه می بینم، دوست داران تاریخ سرزمین آریائی ما، نگاهی منتقدانه به این وبلاگ دارند، بسیار مشعوف خواهم شد.
بخشی از نامه جناب استاد مرادی غیاث آبادی که به مقاله کوروش مربوط است :
كورش عزيز
وبلاگ زيبايت و پربار شما را ديدم. اميدوارم به آرزوهاي بزرگ خود دست يابيد و همواره پيروز و سربلند باشيد
از پيام مهر آميز شما هم سپاسگزارم
نوشتههاي مربوط به كورش بزرگ احتياج به چند اصلاح دارد
كورش نخستين پادشاه ايران نيست و از هزاران سال پيش از او شاهان ديگري بودهاند
منشور كورش به خط يا زبان پهلوي نوشته نشده و به خط و زبان اكدي (بابلي نو) نوشته شده است. خط پهلوي در زمان اشكانيان به وجود مي آيد
متني كه از منشور كورش نقل كردهايد حتي يك كلمه آن هم به آن منشور مربوط نيست. لطفا يا به همان ترجمههاي سازمان ملل نگاه كنيد و به ترجمه منشور كورش در وبلاگ من. در اينجا منابع ديگري هم معرفي شده است. جلوگيري از تحريف منشور، وظيفه بزرگ و ميهني ما است
آرامگاه كورش در پاسارگاد ارتباطي با معبد آناهيتا ندارد
دانشنامه ايرانيكت توسط دانشجويان دانشگاه كلمبيا نوشته نميشود بلكه توسط بزرگترين دانشمندان جهان نوشته ميشود و ناشر آن دانشگاه كلمبيا است
با سپاس دوباره و بهترين آرزوها
در ادامه نیز پاسخ این حقیر خدمت استاد، که به پست الکترونیکی ایشان ارسال شده است :
حضور استاد ارجمندم جناب آقای مرادی غیاث آبادی
سلام و تشکر
از نامه الکترونیکی که در راهنمائی شاگرد کوچکتان ارسال فرمودید، بی نهایت سپاسگذارم و متشکرم از نگاه دقیقی که به وبلاگ این حقیر داشته اید.
اگر چه فکر می کنم حضرت عالی به عنوان یک استاد شامخ تاریخ، با وبلاگ پر باری که دارید، خود مرجعی با ارزش هستید، اما تفاوتهای یادآوری شده توسط شما مرا به این فکر برد که :
پس چگونه می توان از صحت و سقم یک مطلب آن هم در سایتهایی کمابیش معتبر مطمئن شد؟
به عنوان مثال در خصوص دانشنامه ایرانیکا، بر اساس مطلب مندرج در ویکی پدیا ، این دانشنامه توسط دانشجویان ایرانی دانشگاه کلمبیا ایجاد شده است. بر اساس اطلاعات ویکی پدیا و مطالب مندرج در سایت این دانشنامه، آقای احسان یار شاطر ویرایشگر آن بوده و آقای محمد خیامی مدیریت آن را به عهده دارد. البته دور از منطق به نطر نمی آید که در تدوین چنین مجموعه ای عظیم که از یکی از غنی ترین فرهنگهای گاهواره تمدن است، اساتید بزرگی ( که به نوشته ویکی پدیا) به 300 نفر می رسند، همکاری داشته باشند.
برای مشاهده صفحه مربوط به توضیح در خصوص دانش نامه ایرانیکا در سایت ویکی پدیا، اینجا را کلیک کنید.
افرون بر این، در سایتی، خواندم که کوروش پس از کشته شدن به وسیله سکاها، در همان حدود به خاک سپرده شده و حدود هشت سال بعد، بنا بر وصیتش به معبد آناهیتا آورده شده و به خاک سپرده شد.
در این خصوص نظر شما بر من صائب است و فقط جهت یادآوری اینکه مباحث همیشه مراجع دارند، موضوع خاطر نشان شد.
همچنین همین موضوع در خصوص زیان پهلوی صادق است، که لازم می دانم در خصوص یاد آوری برداشت اشتباه اینجانب تشکر کنم.
در خصوص منشورکوروش، یاداوری بسیار متین و بجائی در اجتناب از تحریف در محتوای منشور فرمودید. برای من هم جالب است که در تحقیق در خصوص کوروش، در سایتهای مختلف، به متون کاملا متفاوتی بر این موضوع برخوردم و امر شما در خصوص برگرفتن متن صحیح منشور از وبلاگ حضرتعالی اطاعت می شود. اگر چه متن منشور تدوینی در شب تنهائی برگرفته از صفحه منشور حقوق بشر کوروش بزرگ در سایت ویکی پدیا است.
نکته دیگری که یادآوری آنرا لازم می بینم، در خصوص عبارت "کوروش کبیر نخستین پادشاه ایران " است که بنده نیز بر نظر شما وقوف دارم. اما مقصود از نخستین پادشاه ایران، نخستین پادشاهی است که با اتحاد تمامی اقوام ایران، امپراطوری پارس (شاهنشاهی ایران) را بنا نهاده و با جدیت در صدد گسترش مرزهای آن برآمده و بخشی از مرزهای توسعه یافته توسط او، تا سالها حدود و مرزهای ایران بوده است.
باتشکر و عرض ارادت
کوروش ش
بر آن شدم در چند قسمت به تاریخچه ای گذرا از نخستین پادشاه ایران، کوروش کبیر بپردازم. چرا که وی با عنوان مبدع حقوق بشر در تاریخ بشریت شناخته شده و حتی بسیاری از دیدگاههای وی، در هزاره سوم میلادی نیز به مرحله عمل نمی رسد. او از افتخارات ایران است و منشور حقوق بشر او سندی بر تمدن و فرهنگ بسیار بالای ما ایرانیان است.
قسمت سوم (ادامه مطلب تدوینی در ۱۲ اسفند ۸۴ )
در آن روزگار سه ابرقدرت در جهان شناخته شده ، حکمران میکردند ( تمدنهائی چون آزتک ها و اینکاها در آمریکای جنوبی در دایره این تقسیم قرار داده نمی شود چرا که اصولا به واسطه وجود اقیانوس آرام میان آمریکا و شرق و عدم کشف این قاره ، آن تمدنها جدای از معادلات قدرت در جهان آن روز بودند ).
این سه تمدن و ابر قدرت عبارت بودند از: کشور لودیه (آسیای صغیر) به رهبری کرزوس، دوم کشور بابل (بین النهرین) به رهبری نبونید و سوم کشور مصر به رهبری آمازیس.
کوروش که در فکر توسعه امراطوری ایران بود، چنین دریافت که جنگ همزمان با ان سه قدرت برایش بسیار پر دردسر و تا حدودی غیر ممکن است. از طرفی هر نوع جنگی نیاز پول و امکانات داشت .ازاین رو کوروش ابتدا به فکر تصرف یونان و دستیابی و ثروت بی منتهای این کشور افتاد. بر این اساس نامه ای به امپراطور یونان نوشت و با برشمردن توان وهمت ایرانیان، از او خواست که بدون خونریزی به زیر بیرق ایران در آید. طبیعی بود که چنین خواستی از سوی فرمانروای جوانی چون کوروش بسیار بر یونانیان گران آمده و همزمان با جوابی تند به او، کروزوس را نیز از حمله قریب الوقوع ایران به لودیه مطلع ساختند.
کوروش برای جلوگیری از هر گونه همکاری میان این دو کشور در دفاع از خودشان، پیش از بسیج نیروهای آنها جهت اتحاد، به سرعت به لودیه حمله ور شد و نهایتا سارد پایتخت آن را پس از سه ماه محاصره فتح نمود.
این فتح و دستیابی به ثروت سارد، بنیه و روحیه بالایی برای ایرانیان فراهم ساخت. در عین حال که گزندی به کرزوس وارد نیامد و این بار نیز همچون فتح ماد و هگمتانه، وی با تعیین خراجی سالانه، اداره سارد و لودیه را به ملت همان کشور سپرد.
حال پس از فتح سارد، نوبت یونان بود. اگر چه پادشاه یونان با مشاهده شکست باور نکردنی کروزوس، طی پیام و تقدیم هدایایی، درخواست نخست کوروش را پذیرفت، اما این بار این کوروش بود که تقاضای بخشش را نپذیرفته و به یونان حمله ورشد. وی با تصرف شهر های لسبوس و خیوس، یونان را نیز ضمیمه امپراطوری ایران ساخت. اینک او پس از عبور از رود سیحون (آمودریا)، سی دریا را پشت سر گذاشته و تمامی سرزمین های ما بین دریای سیاه و مدیترانه را به قلمرو ایرانیان افزوده بود. این در شرایطی بود که درهچ یک ازاین فتوحات، سربازان وی حق غارت و تعرض به اموال و نوامیس مردم را نداشته و ایرانیان با گذر از هر تمدن، محبوبیت برای خود و فرهنگ ایرانیان فراهم آوردند. شاید یاداوری این نکته بد نباشد که صدها سال بعد، یونانی به نام اسکندر مقدونی، به ایران حمله برد وکمترین کاری که مستنداتش امروز نیز مشهود است، به آتش کشیدن تخت جمشید بود.
دوسردار از دو کشور، هر دو فاتح، در یک محدوده سنی، ولی با عملکردی کامل متفاوت از یکدیگر. براستی تاریخ عجب دفتر راستگویی است که با همه تحریفات مقطعی در آن، پیکره ای راست پیش روی آیندگان می گذارد تا با مقایسه عملکردها، پی به هنجارهای فکری نقش آفرینان و پدیدآورندگان آن ببرند.
در این زمان، کوروش که مهیای حمله به یکی از دو قدرت دیگر بود، دریافت که سکاها که در نواحی مجاور دریای خزر کنونی زندگی می کردند، پس ازشکستی که سابقا از پادشاه ماد خورده بودند، این بار با ساز و برگی مجهز تر، مصمم به فتح ماد و نهایتا تمامی ایران هستند. وی که در این شرایط، موجودیت امپراطوری اصلی ایران را که اقوام آریایی در آن میزیستند،در خطر می دید، به جانب ایران بازگشت تا ثبات و امنیت کاملی را در درون مرزهای اصلی امپراطوری خود برقرار سازد. جنگ و گریزهای وی با قوم وحشی سکاها قریب به شش سال ( و به تعبیری هشت سال) طول کشید.
پس از طی این دوران فطرت، نهایتا وی فرصت را برای فتح بابل (تمدنی بین دو رود دجله وفرات در عراق کنونی) مهیا دید. در این زمان پادشاه بابل، نبونید، همانند اعقاب خود برای دو خدای بابل که مردوک (خدای مذکر) و ایشتار(خدای مونث) بودند، احترام نمی گذاشت. این موضوع بر بابلیان که احترام بسیار بالائی برای آن دو خدا قائل بودند، گران آمده و نارضایتی مشهودی را برای مردم و کاهنان که پادشاه را تضعیف کننده دکان پر سود خود می دیدند، ایجاد نمود. افزون بر این نبونید و پسرش ، (بلتسر) که جانشین بعدی وی بود، با ظلم وجور بسیاری که بر مردم این سرزمین و خصوصا قوم آواره بنی اسرائیل وارد میساختند، عرصه را بر آنان بسیار تنگ نموده بودند.
در این زمان و با تفاسیر پیش گفته، کوروش به بابل یورش برده و ابتدا، نبونید را در منطقه ای خارج از بابل شکست داد. پی آمد این شکست، نبونید یه درون بابل که دژی محکم، با دروازه های فلزی بود، عقب نشینی نمود. بابل شهری بود محصور با مزارعی که امکان کشت و زرع در آنها، مدت زمان محاصره جهت به زانو در اوردن مردم آن را بالا می برد. از این روی کوروش با توجه به فصل و عمق کم رودهای دیاله و دجله در آنزمان، اقدام به تغییر مسیر رودها نموده و عملا شهر از آب برای شرب و کشاورزی محروم شد. از طرفی مسیر رود، که اینک خشک شده بود، محل مناسبی برای ورود به شهر بود. کوروش با سپاهی ازسمت شمال و سردار دیگرش، گشوبرود از سمت جنوب وارد بابل شدند و نبونید در این شرایط چاره ای جر تسلیم ندید.
بدین سان، بابل نیز در روز اول نوامبر سال پانصد و سی و هشت پیش ازمیلاد، به قلمرو امپراطوری ایران پیوست. در این زمان، ایرانیان موفق به تسلط بر لیدیه،پارت،هرات،خوارزم،باختر،سغد،هند،بابل،شامات و فلسطین شده بودند.
کوروش پس از تسلط بر بابل، به واسطه اینکه، قریب به بیست قرن، بابل مرکز جهان شرق بوده و برای نشان دادن اینکه این تمدن چیزی جدا از کشور ایران نیست، در روز پانزدهم نوامبر پانصد و سی و هشت پیش از میلاد بابل را برای تاجگذاری برگزید.
وی با کیاست و برای بدست اوردن دل بابلیان که سلطانشان اهانتها به خدایانشان وارد آورده بود، معبد مردوک را برای این کار انتخاب نموده و خود را برگزیده مردوک، اعلام نمود.
پس از فتح بابل بود که او فرمانی در چهل و پنج سطر مبنی بر احترام به حقوق انسانها و ملل تحت تسلط ایرانیان، صادر نمود. این فرمان بر لوحی استوانه ای شکل از گل رس به زبان بابلی منقوش شد که در حفاری های سال 1878 در اطراف بابل کشف شده و در امروزه در موزه سلطنتی انگلستان نگهداری می شود.
سازمان ملل متحد در سال 1971 آن را به تمامی زبانهای دنیا ترجمه نموده و عملا نخستین منشور حقوق بشر جهان به شمار می رود. این فرمان، چند هزار سال پیش از انتشار اعلامیه حقوق بشر که انقلابیون فرانسه ابداع کننده آن بودند، صادر شده است.
![]() |
بخشی از این فرمان که برگفته از سایت پژوهش های ایرانی است در سطور ذیل آورده شده است :
"
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دلهاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.
من بردهداري را برانداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهربانياش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …
من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاههايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاههاي خود برگرداندم و خانههاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاههاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دلها شاد گردد.
بشود، خداياني كه آنان را به جايگاههاي مقدس نخستينشان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي ميدارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
من براي همه مردم جامعهاي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم."
کوروش پس از فتح بابل، دستور آزادی قوم بنی اسرائیل را که بردگانی در بابل به شمار می آمدند، صادر نمود و آنان را در بازگشت به کنعان مخیر نمود. از این روی است که او را ناجی قوم بنی اسرائیل لقب داده اند.
بدین ترتیب اومی رفت که به قدیسی کم بدیل میان پادشاهان جهان بدل شود.پادشاهانی که در جای جای تاریخ، فریاد زجه ها ملت تحت امرشان از ظلم و جور آنها شنیده می شود و در گذر از چنین تاریخی، کوروش، فردی ارزیابی می شود که منجی قوم یهود لقب گرفته و تفاسیر بسیاری مبنی بر اینکه ذوالقرنین (اشاره شده در قرآن کریم) هموست، وجود دارد.
او پس ازاین فتح، اینک در راه ایران است تا با ازدواجی سیاسی به خواستگاری پادشاه (ملکه) ماساژت برود ........
ادامه این بحث را فردا شب بخوانید.

سایر منابع : دایره المعارف ویکی پدیا ، مجله اینترنتی فریا و پرشیان تاک
بر آن شدم در چند قسمت به تاریخچه ای گذرا از نخستین پادشاه ایران، کوروش کبیر بپردازم. چرا که وی با عنوان مبدع حقوق بشر در تاریخ بشریت شناخته شده و حتی بسیاری از دیدگاههای وی، در هزاره سوم میلادی نیز به مرحله عمل نمی رسد. او از افتخارات ایران است و منشور حقوق بشر او سندی بر تمدن و فرهنگ بسیار بالای ما ایرانیان است.
قسمت دوم ( ادامه مطلب تدوینی در ۱۰ اسفند ۸۴ )
ماندانا به دیدار پدر می آید و به واسطه فاصله زیاد بین ماد (همدان امروزی) و عیلام (فارس امروزی)، تا تولد کوروش در ماد می ماند.
پس از تولد، اشتوویگو خبر مرگ نوزاد را حین تولد به ماندانا می دهد و نوزاد یعنی کوروش را به وزیرش هارپاگ می سپارد تا طفل را معدوم سازد. هارپاگ طفل را به منزل می آورد و به واسطه بیم از پدر طفل یعنی کمبوجیه و مادری که دختر پادشاه ماد بوده است، تصمیم میگیرد به مآل اندیشی آینده خون طفل را نریزد. لذا کوروش نوزاده را به یکی از شبانان شاه به نام میترادات (مهرداد) سپرده و از او می خواهد، طفل را به کوهستان برده و در آنجا رهایش کند. در همان ایام میترادات نوزاد تازه متولد شده خود را از دست داده بوده و از این روی همسر وی، کونو از او می خواهد که کوروش را به عوض نوزاد از دست داده، بزرگ کنند.
نکته جالب اینجاست که در افسانه های پارسی، چنین تعبیر شده است که کوروش در کوهستان رها می شود و ماده سگی به او شیر داده و او را بزرگ میکند. نام کونو (مادر خوانده او) در زبان فارسی به معنای سگ ماده است و شاید تعبیر سگ در این افسانه کهن پارسی، همان مادر خوانده او کونو باشد.
به هر تقدیر کوروش در آن خانواده رشد کرده و در سنین کودکی و اوان نوجوانی، شبانی پیشه می کند. تا اینکه روزی در بازی کودکانه بین او و چند نفر از همسالانش، به عنوان شاه انتخاب می شود و از قضا فرزند هارپاک که در این بازی ازاین شاهنشاه کوچولو فرمان نمی برده است، به سختی توسط جناب پادشاه خردسال!!! تنبیه و مضروب میشود. موضوع به گوش هارپاک می رسد و جریان را به عنوان گلایه ای به ایشتوویگو می گوید.وی چوپان و پسرش (کوروش) را فرا خوانده و از او علت خشونت را جویا می شود.
کوروش در پاسخ اضعان می دارد که من پادشاه بودم و او رعیت من. رعیتی که نافرمانی از دستور ولی نعمت خود کند مستوجب کیفر است. حال چنانچه من را نیز مستحق تنبیه می دانید، هر آن گونه که صلاح میدانید عمل کنید. اسشتوویگو، ازاین سخن بجای کودک باهوش به شگفت آمده و با شباهت عجیب او به خود و سایر قومش، به تردید در هویت کودک می رود. افزون بر اینکه سن و سال او، مقارن با زمانی است که از معدوم شدن نوه دختری او می گذشت.
از این رو ایشتوویگو به صرافت اطمینان از تشکیک برآمده و میترادات زیر فشار اقرار می کند که طفل را از هارپاک تحویل گرفته است و نهایتا هویت اصلی کوروش بر ایشتوویگو واضح می شود.
او نیز به مناسبت پیدا شدن نوه اش دستور برپائی جشنی می دهد و البته نافرمانی هارپاک از دستور اصلی خود را فراموش نکرده و با به قتل رساندن فرزند هارپاک، گوشت فرزند را نادانسته در این جشن به خورد پدر می دهد تا عبرتی باشد و دیگر بار عین دستور وی، اجرا شود. هارپاک که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته است، روی ترش نکرده و ضمن عذر خواهی از ایشتوویگو، کینه او را به دل گرفته و چنانچه در سطور بعد اشاره خواهد شد، در آینده تلافی می کند.
به دین سان کوروش، چوپان کوچک به آغوش پدر و مادر بازگشته، در عیلام و فارس پرورش یافته و در سالهای نخست جوانی با تعلیمات و تمرینات بسیار، جوان تناوری می شود.
حال وقت آن رسیده بود، که هارپاک به تلافی، کار ایشتووویگو قاتل فرزندش را یکسره کند. لذا پیامی به سوی کوروش می فرستد که به واسطه نخوت بیش از حد ایشتوویگو و ظلم و ستم بسیار بر مردم ماد، زمان برای برکناری وی و آغاز فرمان روائی کوروش بر فارس و ماد فرا رسیده است. کوروش بر این اساس سپاهی متشل از همه اقوام پارسی فراهم ساخته و به ماد لشکر کشید. ایشتووویگو نیز سپاهی به فرماندهی هارپاک به استقبال سپاه دشمن فرستاد که پر واضح است بر اساس توافقات قبلی بین دو فرمانده سپاه، بدون کمترین درگیری دو سپاه به هم پیوسته و رهسپار فتح هگمتانه می شوند. نهایتا ایشتوویگو خود سپاه دیگری فراهم کرده و در صدد دفاع بر میآید ولی شکست خورده و با اسارت وی، کوروش در سال 550 قبل از میلاد بر ماد موستولی می شود.
کوروش حرمت پدر بزرگ نگاه داشته و آسیبی به وی وارد نمی سازد. و بدین سان نخستین اکپراطوری بزرگ ایران که متشکل از پارس و ماد بود بنا نهاده می شود. او مقر اصلی فرمانروائی خود را پارس تعین کرده و گروهی از بزرگان ماد را به اداره امور این بخش از امپراطوریش می گمارد.
حال وقت آن رسیده بود که به فکر توسعه امپراطوری ایران باشد........
ادامه این بحث را فردا شب بخوانید.

سایر منابع : دایره المعارف ویکی پدیا ، مجله اینترنتی فریا، پرشیان تاک
بر آن شدم در چند قسمت به تاریخچه ای گذرا از نخستین پادشاه ایران، کوروش کبیر بپردازم. چرا که وی با عنوان مبدع حقوق بشر در تاریخ بشریت شناخته شده و حتی بسیاری از دیدگاههای وی، در هزاره سوم میلادی نیز به مرحله عمل نمی رسد. او از افتخارات ایران است و منشور حقوق بشر او سندی بر تمدن و فرهنگ بسیار بالای ما ایرانیان است.
کوروش کبیر که در تمامی تواریخ از او یاد می شود دومین کوروش است و چون نخستین کسی بود که موفق به یکپارچه ساختن سرزمینی شد، که ایران می خوانیمش، از او به عنوان نخستین پادشاه ایران یاد می شود.
چنانچه از دایره المعارف ایرانیکا ، که مرجعی انگلیسی زبان در تاریخ ایران بوده و به همت دانشجویان ایرانی دانشگاه کلمبیای آمریکا ، در حال گردآوری است، بر می آید، نخستین کوروش، حکمران آنشان یا انزان، منطقه ای از تمدن عیلامی ها بوده است. در قرن هفتم پیش از میلاد، این شهر به دست پارسیان افتاد. یافته های باستان شناسی در سال 1349، تپه مالیان در دشت بیضای فارس (36 کیلومتری شمال غربی شیراز) را محدوده این تمدن تخمین می زند.
از سنگ نبشته های دوران کوروش کبیر (کوروش دوم)، چنین بر میآید که وی از اعقاب کوروش اول بوده است. بنا بر مستندات آن دوران، بنیانگذار سلسله هخامنشیان، هخامنش شاه انشان بوده است که حدود 700 پیش از میلاد می زیسته است. پس از او پادشاهی به نام چپش پیش حکمران آن منطقه شد. پس از او، پسرش کوروش اول، انشان را به سیطره گرفتند.
پسر کوروش اول کمبوجیه نام داشت که پس از پدر، شاه انشان شد و همو بود که با مادر کوروش کبیر، ماندانا دختر ایشتوویگو پادشاه ماد ازدواج کرد. کوروش ثمره این ازدواج بود.
نام کوروش را ریشه گرفته از عبارت همانند خورشید می دانند. کور از ریشه خور به معنای خورشید و وش به معنای شبیه و مانند است.
مورخین در خصوص تولد او نظرات کمابیش متعددی دارند که برخی به افسانه می ماند. اما ویل دورانت و دکتر حسن پیر نیا با استناد به تاریخ هرودوت، مورخ یونانی چنین عقیده دارند، که شبی ایشتوویگو در خواب میبیند که از بطن دخترش ماندانا، آنقدر آب بیرون میتراود که تمام همدان، ماد و آسیا را به زیر خود فرو برد!!. منجمین دربارش چنین تعبیر نمودند که ماندانا پسری خواهد زائید که تمامی امپراطوری او یعنی ماد واقع در هگمتانه (همدان امروزی) را در زیر نگین خود خواهد گرفت.موضوع او را به وحشت می اندازد و برآن می شود دخترش را به نجیب زاده ای غیر از بزرگان ماد بدهد تا مانع از قدرت گرفتن سایر بزرگان ماد گردد. بر اساس این تفکر، ماندانا به عقد کمبوجیه که چنانچه اشاره شد پسر کوروش اول بود، درمی آید. پس از مدتی ماندانا باردار می شود و این بار ایشتوویگو در خواب میبیند که از بطن ماندانا درختی میروید که تمامی آسیا را می پوشاند. این بار نیز منجمان مژده می دهند که نوه دختری او پادشاه بزرگی در جهان خواهد شد. این موضوع او را به وحشت از دست دادن تاج و تخت خود می اندازد و برای معدوم ساختن این نوزاد در راه، از ماندانا که اینک ملکه انشان شده است می خواهد که برای دیدار با پدر و خانواده، به هگمتانه بیاید........
ادامه این مبحث را فردا شب بخوانید
جهت مطالعه قسمت دوم به لینک آن در حاشیه سمت راست وبلاگ در "فهرست گزيدة مطالب" مراجعه کنید .
سایر منابع : دایره المعارف ویکی پدیا
طی یک هفته ای که از تولد این صفحه می گذرد، بیشتر مباحث حول موضوع تاریخ در چنین روزی دور زده و تقریبا از بداهه نویسی های مرسوم در وبلاگ ها که بسیاری از آنها را به صورت دفتر خاطراتی منتشر شده برای عموم در آورده است، خبری نبود. نکته ایکه توجه مرا به خود جلب نمود این بود که، به جز یک مورد، تقریبا هیچ یادداشت و نقدی از سوی خوانندگان بر مباحث تاریخ در چنین روزی گذاشته نشد !!!!. نمی دانم دلیل آنرا در این ببینم که محملات مینویسم و یا اینکه علاقمندان به تاریخ سیاسی و تحلیلی تعداد اندکی هستند؟
اگر چه با توجه به نظام پژوهشی که درتدوین تاریخ در چنین روزی در پیش گرفته ام و هر پست ازاین بحث حاصل جمع اوری دهها فیش از اینترنت و کتب مختلف است، به نظر نمی اید تمام آنچه تدوین می شود اراجیف باشد!!. به هرتقدیر امیدوارم علاقمندان به تاریخ تحلیلی و سیاسی بیشتر شده و ما ایرانیان بتوانیم با مداقه دراین علم تفضیلی، به قابلیت های تحلیلی سیاسی بالاتری برسیم. در این صورت جامعه رو به تعدیل ایران، رفته رفته خواهد توانست تمرینات مشکل تر و سختتری در دموکراسی را پشت سر گذارده و انتخاب مردم از میان شعار های منتشره از سوی جریانهای فکری مختلف، را مورد تجزیه وتحلیل قرار داده و حرکت رو به رشد ثبات این انقلاب روندی سریعتری به خود ببیند.
تلاشم بر این است تا بتوانم علاوه بر مطالب تاریخ در چنین روزی، به یکی از دغدغه ها و علایق شخصی خود یعنی مطالعه در جامعه شناسی، قوم شناسی و تاریخ تحلیلی سیاسی در منطقه آسیای میانه و تا حدودی قفقاز برسم.
نمی دانم این علاقه، سلیقه شخصی است، یا هنوز هم با پافشاری، اعتقاد بر مانائی ایرانویچ بزرگ داشته و این منطقه مهم از صفحه جغرافیای کره خاکی را از آن ایران عزیز می دانم.
در کنار آن، پرداختن به قومیت های تقریبا اقلیت ایران، همواره از علایق بالای من درمطالعه قوم شناسی بوده است. ترکمن صحرا، کردستان، سیستان و بلوچستان و مناطق سنی نشین خراسان که هر یک آداب و سننی متفاوت، نسبت به سنن رایج امروز ما ایرانیان دارند.
بحث بر سر درستی و نادرستی و مقایسه این سنن با هم نیست، بلکه شناخت هنجارهای اجتماعی و فرهنگی اقوامی است که با وجود تفاوتهایی در ریشه های مذهبی دین مشترکمان اسلام، سالهاست خود را ایرانی می دانند و جالب اینکه برخی از آنها از حیث ریشه های نژادی از بسیاری از ما به ایرانیان باستان نزدیکترند. ایرانیانی که آخرین اجتماع منسجم آنها را پیش از اختلاط نژادی با اعراب، می توان تا پایان ساسانیان دید.
امیدورام خوانندگان عزیز این وبلاگ، در صورت آشنایی با منابع اینترنتی در خصوص موضوع، نگارنده را در یافتن هر چه سریعتر سر آغاز این سلسله بحثها یاری کنند.
در پناه حق
کوروش