امروز ۱۸ فوریه در تاریخ سیاسی ایران نقطه عطفی است که سر منشائ جریانات بسیار برای آینده بوده است. در ۲۹ بهمن ۱۲۹۹ هجری شمسی رضا خان میر پنج به همراه تیپ قزاق تحت امرش به قصد تصرف پایتخت از قزوین به تهران حرکت کرده و نهایتا با تصرف تهران و انتصاب سید ضیا الدین طباطبائی به نخست وزیری, مقدمات سقوط سلساه ۱۳۵ ساله قاجار را فراهم کردند.
پنج روز پس از حرکت نیروهای بریگاد قزاق قزوین به سمت تهران در 29 بهمن احمد شاه قاجار حکم ریاست الوزرائی را برای سید ضیاء الدین طباطبائی، سردبیر روزنامه تازه تائسیس و کوچک رعد صادر نمود. وی آخوندی بود که پس طی دوره خارج فقه، در فرانسه ادامه تحصیل داده و بنابر اقوال تاریخی، ژنرال آیرون ساید انگلیسی وی و رضا خان میر پنج را شبی در قزوین ملاقات نموده و نهایتا با هماهنگی با سفارت انگلیس درتهران، این دو را برای بازی در صحنه ای جدید از تاریخ سیاسی ایران انتخاب کرده بود. شرایط سیاسی و اقتصادی جهان آنروز و ازهم پاشیده شدن امپراطوری های رقیب دیرینه انگلستان، یعنی آلمان، عثمانی و روسیه تزاری به واسطه جنگ جهانگیر اول و انقلاب بلشویکی روسیه، تا چند سالی انگلستان را به ابرقدرت یکه تاز جهان مبدل ساخته و لازم بود ایران انباشته از ذخایرنفت، شرایط آرامش و تعادل را در خود داشته تا از یک سو شرکت بریتیش پترولیم تامین کننده نفت امپراطوری بریتانیای کبیر به آسودگی به استخراج نفت از میدانهای نفتی ایران پرداخته و از سویی رویای بلشویکها که تحقق وصیتنامه پطرکبیر در دستیابی به آبهای آزاد جهان بود، صرفا در غالب رویا و افسانه این وصیت نامه باقی بماند.
کمونیسمی که شرایط اقتصادی نامطلوب و اختلافات طبقاتی ایران و کشورهای نفت خیز حاشیه خلیج فارس که غنیمت انگلیس از فروپاشی امپراطوری عثمانی بودند، را بستر خوبی برای رشد و حرکت به سمت پرولتاریا (حکومت جهانی طبقه کارگر ) می دید.
در این شرایط رضا خان آغازگر حرکتی در ایجاد دیوار محکمی در برابر کمونیسم شوروی بود. امنیتی که اگر چه بنا بر نظر بسیاری از مورخین عزیز، خواسته انگلیس بود، اما نهایتا ثبات نسبی را برای ایران به ارمغان آورده و در سالهای آغازین قرن بیستم، پایه مناسبی در توسعه زیر بنایی کشور شد.
به هر تقدیر با فرمان ریاست الوزرائی سید ضیاء، رضا خان نیز به وزارت جنگ منصوب شده و مدتی بعد در راستای منکوب کردن رقیب خود سید ضیاء، با دریافت فرمان فرماندهی کل قوا، تمامی قوای قهریه کشور را به زیر چتر خود کشیده و در نهایت با کودتای کوچک بعدی سید ضیاء را تا سالها روانه عتبات عالیات ساخت.
در قدم بعدی مجلس موسسان در غیاب پادشاهی که همچون اعقاب خود نمونه بارزی ازبی لیاقتی بوده و بیشتر وقت خود را در اندرون و یا تعبیر خوابهای خود توسط ملاهای درباری می گذراند، رای به انقراض سلسله 131 ساله قاجار و پایه گذاری سلسله پهلوی دادند.
روزی که زن بیوه ای سوادکوهی در راه هجرت به تهران در قهوه خانه گردنه امامزاده هاشم مازندران، نوزاد یتیم خود رضا را که درآستانه یخ زدن بود در کنار بخاری هیزمی، با گرمای آتش آن از مرگ حتمی نجات میداد، قطعا نمی دانست این نوجوان شرور آینده و نگهبان درب سفارت پروس (امپراطوری آلمان) روزی پس از طی مدارج متعدد در نیروی قزاق روسی ایران، بنیان گذار سلسله ای خواهد شد که پر طلاتم ترین دوران تاریخی جهان را قبل و پس از جنگ جهانی دوم، گذرانده و در واپسین سالهای قرن بیستم با سقوطی باور نکردنی، 58 سال از تاریخ این کشور را رقم خواهد زد.
عجب آشفته بازاریست دنیا!!! که قائم مقام فراهانی در آخرین دقایق زندگی چنین سروده است :
زمانه گه بلندت می کند گه خوار دارد چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
| سيد ضياء الدين طباطبائي رضا شاه پهلوي |
هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم:
نخست،وقتی دیدمش که به پستی تن می دهد تا بلندی یابد.
دوم،آنگاه که در برابر از پا افتادگان می پرید.
سوم،آنگاه که میان آسان و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم،آنگاه که گناهی مرتکب شد و با یادآوری این که دیگران
نیز همچون او دست به گناه می زنند،خود را دلداری داد.
پنجم،آنگاه که از ناچاری،تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش
را ناشی از توانایی دانست.
ششم،آنگاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد،حال آنکه یکی از
نقاب های خودش بود.
هفتم آنگاه که آوای ثنا سر داد و ان را فضیلت پنداشت.
تقل از : ماسه و کف جبران خلیل جبران ترجمه ی مهدی سرحدی
مدتها بود بر آن بودم وبلاگی ایجاد کنم که این بعد از ظهر کسل کننده جمعه با کیبوردی بدون حروف فارسی فرصتی داد تا بنویسم!!!! در عنوان این وبلاگ مانده بودم و برای حل مسئله به سراغ رفیق رند بی کلک صادق قدیمی یعنی حافظ عزیرم رفتم و نام غزلی که در پاسخم داد " شب تنهائیم " بود!!!. چه پاسخ بامسمائی. خود حافظ به خوبی می داند که سالهاست رفیق بی کلک شبهای تنهائی من بوده است.اگر چه تا کنون وبلاگ نویسی نکرده لیکن شاید این صفحه کمک کند آموزه های کمابیش خوبی را که در زبان ابر متن داشته ام بیاد بیاورم . فعلا می روم تا از این صفحه به عنوان موش موشک ازمایشگاهی برای ایجاد غالب های جدید استفاده کنم. خودمانیم !! یک عمر به خاطر بچه اول بودن موش آزمایشگاهی پدر و مادر عزیز بوده ایم. بگذار ما هم یک موش آزمایشگاهی داشته باشیم!!!!!!!!. آنچه خود فکر می کنم دلم می خواهد این است که این صفحه را به موضوعات علوم انسانی که همواره از علایقم بوده است اختصاص دهم. علمی که تا حدودی به واسطه موش آزمایشگاهی بودن از مطالعه آن نهی شده و از دید پدر و مادر عزیزم می بایست وقت و زمان را صرف ریاضی و فیزیک کنم تا همچون این دو عزیز مهندسی شوم افزون بر جامعه مهندسین کشورم!!!!!. اگر چه فراموش نمی کنم هر آنچه در زندگی دارم مدیون زحمات بی شاعبه این دو عزیز است. باشد که در هر حال و جایگاهی فرد مفیدی برای کشورم ایران باشم.
به هر تقدیر نوشتن آغاز شد و امیدوارم که نیمه کاره نمانده و در این جاده همراهان خوبی بیایم که با گپ و گفتگو در مباحث و علایق مشترک, مشوقم در تدوین هر چه بهتر این بلاگ باشند.
سخن آخر میبرم با مطلع و پایان دو بیتی زیبائی از وحشی بافقی که می فرماید :
الهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز
به این راه امید پیچ در پیچ مرا لطف تو میباید دگر هیچ